علمی |
موسسه فرهنگی ایکوموس ایران برگزار می کندسخنرانی با موضوع“خانه در فرهنگ و طبیعت ایران”سخنران مهندس محمد رضا حائری دو شنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۱۶:۳۰تالار دکتر شیرازی، واقع در خیابان ولیعصر، ضلع جنوب غربی پارک ساعی، شماره ۱۱۰۱، فرهنگستان هنر، مرکز هنر پژوهی نقش جهان برای اطلاع از اخبار و فعالیتهای موسسه ایکوموس به وب سایت مراجعه نمایید
1-بلندترین هتل جهان:
هتل برج العرب دبی با ارتفاع 321 متری خود، تاکنون بلندترین هتل جهان نامیده می شود. هتلی هفت ستاره که توسط شرکت هتل سازی برج رز در دبی در فاصله 280 متری از ساحل دریا روی جزیرهای مصنوعی ساخته شده است.
برخوداری از اتومبیلهای رولز رویس مخصوص به خود، استفاده از روپوش های پنبه دوزی شده گران قیمت روی تخت خوابها، فروشگاه های متنوع و سکوی فرود هلیکوپتر، مزایای دیگری است که در کنار ارتفاع این هتل، خودنمایی میکنند.
2-بزرگترین هتل جهان از نظر تعداد اتاق:
وجود هشت هزار و 108 اتاق، هتل پالاتزوی لاس و گاس آمریکا را به بزرگترین هتل جهان از نظر تعداد اتاق تبدیل کرده است. مجموعه وسیعی از رستورانها، فروشگاههای مختلف پوشاک و غذا، هفت استخر و اماکن گرم کننده، این هتل را به شهری کوچک تبدیل کرده است.
3-قدیمیترین هتل جهان:
هتل هوشی ریوتان در شهر کوماتسوی ژاپن با 1300 سال سابقه، قدیمیترین هتل جهان نام گرفته است. هتلی با 100 اتاق که هنوز هم نمایی از طرح های قدیمی خود را حفظ کرده است. از نکات جالب درباره این هتل، مدیریت انحصاری آن است که 46 نسل از یک خانواده را شامل میشود.
4-گران قیمت ترین اتاق جهان:
هزینه 50 هزار دلاری برای هر شب اقامت، رویال ویلا در تفرجگاه لاگوسینی آتن یونان را به گران قیمتترین اتاق یا سوئیت تفریحی جهان تبدیل کرده است.
منظرهای مشرف به دریای اژه، برخوداری از سیستمهای ماساژ دهنده آبی، استخر خصوصی و دیگر مزیتها، بهانهای برای عدم پرداخت گرانترین اقامت یک شبه در هتل را برای مهمانان به وجود نمیآورد.
5-پرهزینه ترین هتل جهان:
هتل امارات ( کاخ امارات ) ابوظبی که در سال 2005 میلادی افتتاح شد، با صرف هزینهای سه میلیارد دلاری، پرهزینهترین هتل ساخته شده جهان لقب گرفت. سرتاسر این هتل را نقره، طلا و سنگهای مرمر تشکیل داده و چلچراغ هایی 1002 شاخه ای از جنس کریستال، سقف های آن را مزین کرده است.
6-بزرگترین اتاق- هتل جهان:
رویال سوئیت، اتاقی با شش طبقه و به مساحت هشت هزار متر مربع، بزرگترین اتاق هتل جهان به شمار میرود که در هتل هیلتون برومانا در لبنان قرار دارد. نیمی از فضای این مجموعه به مبلمان خانگی مجهز شده و نیم دیگر آن را که فضایی چهار هزار متر مربعی است، دو استخر شنا، باغ، تراس و چند پاویون تشکیل داده است.
7-سردترین هتل جهان:
اتاق هایی از یخ و برف، مزین به اشیاء و مجسمههای یخی، هتل یوکاسجاروی ( Juakksjarvi) سوئد را سردترین هتل جهان کرده است.
فضاهای سرد این مجموعه تنها به اتاقهای آن ختم نمی شود، صومعهای یخی مخصوص ازدواج و مراسم غسل تعمید نیز از بخشهای ویژه آن به شمار میرود که تا به امروز مراسم گوناگونی را در خود دیده اند.
در رستوران این هتل نیز، غذاهای محلی سوئدی و اسکیموها را برای مشتریان خود فراهم میکند. سفرهای تفریحی با اسنو موبایل و سورتمه از دیگر بخشهای سرگرم کننده این هتلها به شمار میرود.
8-مرتفعترین هتل جهان از نظر طبقات:
هتل پارک هیات شانگهای که در طبقات 79 تا 93، برج 101 طبقهای مرکز بین المللی مالی و اعتباری شانگهای قرار دارد، مرتفع ترین هتل جهان نامیده می شود.
چشم انداز این هتل از یکسو مشرف به رودخانه هوانگدو و از سوی دیگر روی خط افق شهر شانگهای بوده و موقعیت آن در مرکز منطقه تجاری پودانگ قرار دارد.
9-مرتفعترین هتل جهان نسبت به سطح دریا:
هتل اورست با ارتفاعی بیش از 3880 متر نسبت به سطح دریا در پارک ملی ساگاماتای نپال قرار دارد. تمام اتاقهای این هتل مشرف به کوه اورست بوده و تنها راه دسترسی به آن با هلیکوپترهای اختصاصی است.
10-برترین هتل سازگار با محیط زیست جهان:
این هتل که منطبق با استانداردهای گردشگری پایدار ساخته شده از 15 ویلای جنگلی تشکیل شده و در قدیمیترین جنگل باران زای جهان در منطقه کوینزلند استرالیا قرار دارد.
بهره گیری از سیستم سلول های خورشیدی، استفاده از چراغهای کم مصرف و برخورداری از کشاورزی ارگانیک با محصولات منحصر به فرد، هتل دین تری ( Dintree ) را به بهترین هتل سازگار با محیط زیست تبدیل کرده است.
ستر عورتی به نام تغییر مکان پایتخت سیاسی
20 آبان 88
وزارت تشخیص مصلحت بدترین پیشنهاد را در بدترین شرایط ارائه داد. می توان فهرستی از بدترین پیشنهاد ها را تهیه و تدوین کرد، از جمله ساخت کانال آبی کشتی رانی از دریای عمان به دریای مازندران یکی از آن هاست. (رفسنجانی). تولید سوخت از ذوب هسته ای به جای شکستن هسته ای هم یکی دیگر بود. (رفسنجانی). دیگری این بود که بجای مونو ریل، بزرگراه ها را دو طبقه کنیم. مثلا از کرج تا تهران و بالعکس! (رفسنجانی؟ علی لاریجانی؟). دیگری بسته ی تشویقی به انبوه سازان برای ایجاد تراکم بیشتر در تهران (فریدون درویش زاده. رئیس سازمان نوسازی و متراکم کردن شهر تهران) . این هم در حماقت دست کمی از دیگران ندارد: نه تنها یک طبقه رایگان در این بسته بندی پیش بینی شده، که کوچه پس کوچه هایی که پس از بلند مرتبه سازی "آزاد" می شوند به ملک تبدیل شده در اختیار انبوه سازان قرار گرفته و قوطی های ساخته شده ی اینها حتی در دوران رکود، به طور تضمینی از آن ها خریداری شود. از کیسه ی خلیفه بخشید!
یعنی در میان این هرج و مرجی که شهرداری و خلبان شهرساز به فکر تراکم کلان شهر تهران اند ( اطاقی که در آن لاستیک بسوزانند: محمد دهدار. محیط زیست گیلان) و 15 میلیارد تومانی که بجای رسیدن به چهل و پنج هزار کارمند شهرداری به کام سی نفر از شهرداران تهران شده و البته رئیس کمیسیون برنامه! و بودجه!! اقای محمد! علی!! نجفی... اسم این آقا را هم باید عوض کرد، باید از آن دفاع کند و پیشنهاد دو فوریتی ابطال تمام فرادادهای شهرداری با صندوق کامندان خود را، از طف خادم، مضر برای حال و احوال روحی روانی کارمندان بداند. خوب. با این همه خود مختاری در زمینه ی ساخت و ساز و بذل و بخشش و انداختن فاضلاب در قنات ها و خصوصی سازی آب سدها، پر شدن و لبریزی سد ها و خشکیدن مزارع پیرامون آن ها (خوزستان)، سلب مالکیت آب از کشاورزانی که زمین هایشان را زیر آب سد از دست دادند، کشیدن آب رودخانه ها و کشاورزان وابسته به آن به تهران و تبریز، مصادره ی آب زاینده رود و هدفمند کردن آن به نفع این و آن، و این حدیث را بگیر و بخوان. فهرست دراز و کتاب گینس پر می شود. اما این یکی، در گرماگرم این کشمکش هایی که به ارتعاش و پارگی رسیده، یعنی فراری دادن سیاست بازان از تهران گوی سبقت را باید از دیگران ببرد. باشد. قبول. سیاستمداران را در جایی دور دست، دور از گسل و مسل، دور از هیاهو و دود و ترافیک، با فرودگاهی کوچک مجهز برای هواپیماهای کوچک و مجهز، که به تهران بر سر خانه و کاشانه برگردند. اما باشد. بروند. شاید بیشتر و بهتر به امور مردمان رسیدگی کنند. اما بانک ها و پول ها در تهران بمانند. بورس و بیمه و انحصارات دولتی و خصوصی و شبه دولتی های تازه از راه رسیده و بخصوص بانک در تهران بماند. آیا می شود؟ اگر باد کلاه "شرعی" کلان سرمایه داران را با خود ببرد دست آن ها بازتر نمی شود؟ یا احساس می کنند یتیم می شوند؟ تازه، سرزمین نو را چه کسی می سازد؟ ساخت و ساز شهر فوق مدرن و فوق تکنولوژیکی را به دست کی می سپارند؟ مسابقه ای ترتیب می دهند یا روال فعلی ادامه می یابد. چه کسانی در این مسابقه زیر دست و پا له می شوند؟ کشمکش میان دولت و مجلس محترم، رئیس جمهور و رئیس مجلس، و بول داگ هایش، بر سر صندوق و حساب و جایی که درآمد حاصل از هدف مند کردن یارانه ها در آن جمع شود به این جا رسید که در مجلس قفل شد، پس، صندوق و حساب ویژه برای ساخت پایتخت فوق مدرن به دست کی باشد؟ پولش از کجا تامین گردد. این بده بستان تازه با کدام قدرت های اقتصادی انجام گیرد؟ لابد از انبوه سازانی که مالک جای خالی قدرت سیاسی می شوند. مفت که نمی شود. این همه جا مانند هر دومجلس قدیم و جدید و باغ سعد آباد و (لیست را تکمیل کنیم) را دو دستی تقدیم کنیم در عوض آن ها نیز هزینه ی ساخت و ساز جدید را تامین کنند. ناراضی اند؟ زندان ها را هم از پایتخت اقتصادی بیرون می بریم و بهترین تپه های شمال تهران در اوین را به برج سازان می دهیم. خوبست؟ راضی می شوند؟
اما با نگاهی به ترشحات افکار منوری که به دور از منافع خاص در باره ی برون رفت سیاست از کلان شهر مالی -اقتصاد ی مطرح شده و می شود، فایده ی تصمیم تشخیص مصلحت همین است که به یک باره چرت شهرسازان و شهرداران و دیگران پاره شد و هر کسی خود را روی قایق نجاتی تصور کرد که معلوم نیست به کدام طرف و با کدام آذوقه پارو می زند.
رم کولهاس در تهران- فرصتی استثنایی برای معماران و شهرسازان ایرانی
Rem Koolhaas in Tehran
ماهنامه بيـنالمللي سـاختوسـاز بــا مشـاركت دانشگــاهTUDELFTكشورهلنـد و بـا همكــاري شركت هلندي IPAOArchitects، «اولين همايش بينالمللي راهكارهاي پيوستگي ساختمان و شهر با نگرش ساختاري به الگوي مصرف» را به همراه کارگاه آموزشی برگزار مینماید. اين همايش در تاريخ 1 و 2 بهمن ماه سال1388 و با سخنراني اساتيد صاحب نام بينالمللي ذيل برگزار میشود:
1- پروفسور رم كولهاس: معمار و شهرساز صاحبنام و برنده جايزه معماري بينالمللي پريتزكر، مدرس معماري و شهرسازي در دانشگاههاي هلند و هاروارد آمريكا.
2- پروفسور ديك وان خامرن: معمار و طراح برجسته، برنده جايزه معماري آقاخانAghaKhan) (Awardمدرس معماري در دانشگاهTUDELFTكشور هلند، عضو ارشد گروه مشاوران آكادمي معماري آمستردام هلند.
3- پروفسور توني فرتون: معمار و هنرمند صاحب نام از كشور انگلستان، مدرس معماري در دانشگاههاي TU DELFT هلند و هاروارد آمريكا، معمار برترسال 2008 انگلستان.
4- پروفسور آندره رادمان: معمار وتئورسين صــاحبنــام، مدرس معماري در دانشگـاهTUDELFTكشور هلند.
5- پروفسور ايرن اسكورس: معمار، شهرساز و طراح داخلي، مدرس معماري وطراحي در دانشگاهTUDELFTكشور هلند.
6- دكتر لئو وان دن بورخ: معمار، شهرساز و مدرس معماري و شهرسازي در دانشگاه برلين آلمان وTUDELFTكشور هلند.
فرم ثبت نام همایش در پیوست نامه موجود میباشد. برای دریافت اطلاعات بیشتر به سایت http://itbc.ir مراجعه نمایید و یا با شماره تلفنهای 88722130-887204442-88711337 تماس حاصل فرمایید.
20 مهر 88
فرخ باور
دیروز بالاخره کلیات طرح هدفمند کردن یارانه ها با اکثریت چهار پنجمی حاضرین مجلس هشتم تصویب شد. یعنی ایده ی کلی که اصل داستان است پذیرفته شد. از این به بعد کسانی که هنوز داستان را نگرفته اند در عمل با تجربه ای تازه و بسیار جالب، نه تنها با پوست و گوشت خود که با جان و دل خود نیز آشنا خواهند شد.
گفتگوی احمدی نژاد رئیس جمهور با دو نفر از استادان و مدیران اقتصادی و اجتماعی دانشگاهی علیرغم فشار دکتر جامعه شناس اما بیشتر بخش های اقتصادی مطلب را باز کرد و توضیح داد. روشن است که برای متبلور کردن نظم تازه باید نظم گذشته را به هم ریخت و این گذار پس از عواقب اقتصادی، عواقب اجتماعی و روان شناسانه ی نیرومندی را هم در پی خواهد داشت. شاید مثال از شیر گرفتن کودک کمی به روشنتر شدن این جراحی های کوچک و بزرگ بدون داروی بیهوشی کمک کند. از شیر گرفتن شوک بزرگی را به بچه وارد می کند. شبیه به شوک بزرگی که نوزاد برای ورود به شرایط تازه، هنگام ترک رحم گرم و نرم و غوطه ور مادر با تمام حواس پنجگانه اش دریافت میکند .
کودک پس از تولد به پستان مادر می چسبد و بعد از این که از شیر مادر گرفته شد به پستانک یا مکیدن شستش پناه می برد. اگرچه شیوه های تولد بدون درد در آب ولرم روسی یا با شیوه ی دکتر لوبوایه ی فرانسوی، بدون بریدن فوری بند ناف و کله پا کردن نوزاد و زدن به پشتش و خشونت های تماس سرد ترازو، نور و صدا و هوا و بیرون کشیدن خشونت بار موادی از درون بینی و حلق و بینی نوزاد که شاید فقط در بیمارستان های ایران رواج دارد، در کشورهای دیگر بسیار گسترش یافته اما، از شیر گرفتن بچه هم داستان خشونت بار دیگری دارد که باز هم پزشکانی در آن مقصرند که به مادران توصیه می کنند نوک پستان را تلخ کنند و بچه را یکباره از شیر بگیرند. از طرف دیگر بچه های چند ساله ای هستند که می روند و می آیند و حرف می زنند و سری هم به پستان مادر می زنند. مادر هم می گوید "بچه گناه دارد!". اگر نظر یک روان شناس کودک را بپرسیم خواهد گفت این بچه ی بزرگ که هنوز از شیر مادر گرفته نشده دچار فساد و به هم ریختگی های روحی و رفتاری و قلدری می شود. از شیر گرفتن بچه همانقدر اجباری است که پرهیز از این که کودک خود را ناگهان تنها و بدون تماس گرم و مهربان مادر حس کند.
مردم ایران مدت هاست بالغ و بزرگ و بسیار پر تجربه و آگاه شده و از پل های مشکل گذشته است و رفته رفته تا حدی از شیر هم گرفته شده اما باید بالاخره این کار را تمام کرد بدون این که بجای شیر، پستانک به دهانشان گذاشت. این سیاست حمایتی دولت مانند همان بچه ی سه چهار ساله ایست که هنوز می دود و می آید و ازپستان مادر مکی هم می زند. سیاستی است که نه تنها از نظر رفتار اقتصادی و اصراف، بل از نظر اجتماعی و اخلاقی و رفتاری نیز هم بچه را فاسد و خشن بار می آورد. این بچه ی بزرگ هر وقت بخواهد از مادرش باج گیری روانی کند بجای جویدن غذا پستانش را گاز می گیرد، و مادر هم درد را تحمل می کند تا در عوض "بچه" را به امان خدا رها کرده و از امر تربیت او شانه خالی کند. می دانیم که مادران با حوصله و آگاه بچه را کم کم با مزه های دیگر آشنا و او را کمک می کنند تا بدون احساس تنهایی و تحمل خشونت بار شوک جسمی و روانی، با غذا خوردن و جویدن، راه مستقل و آزاد شدن را یاد بگیرد و کم کم به توانائی ها و حق و حقوق خود آشنا و راه رشد خود را بسازد .
تجربه ی ایران تجربه ی تازه ایست که روند روشنی نداشته و کج و کوله شده است . یعنی نه شرقی و مثلا سوسیالیستی خواسته باشد و نه غربی و سرمایه داری، و خواسته راه مستقل و اسلامی خودش را آزمایش کند. از خط قرمزهای آزمون و خطا هم مدت هاست گذشته و دچار فرسودگی ها و فسادهای اداری و رفتاری و اصراف زیاد و زورگوئی ها و اجحاف عجیب و غریبی شده که به همان گاز گزفتن پستان مادر یا " نمک خورده و نمکدان شکسته" ای می ماند که آقای علی خامنه ای یاد کردند. نمونه؟ مصادره ی آب پنج رودخانه ی روستاهای دور و نزدیک تهران و آوردن آن و مجانی در اختیار مردم گذاشتنش که بخور! صدات هم در نیاد! قبلا شیر هم می دادند اما کم کم آبش از شیرش بیشتر شد. در حقیقت، برای رفتن به سوی نظام سرمایه داری و فارغ شدن از فشار و شورش اجتماعی، مردم را کاملا از شیر نگرفتند و پستانکی هم به دهانشان نهادند. این سیاست حمایتی وضعیت خاصی به وجود آورد که نتیجه اش بر عکس آن چیزی شد که در آغاز خواسته شده بود.
در یک نظام سوسیالیستی بنا بر این بود که تمام نیازهای مردم برآورده شود، بنابراین، مسکن و بهداشت و درمان و آموزش و پرورش و فرا گیری علوم و فنون هم حق باشد و هم مسئولیت و هم وظیفه. یعنی، مثلا، نه تنها نباید بیکار وجود داشته باشد بل کسی هم اگر بخواهد بیکار بماند نتواند. اما، در برابر، برای این که چنین برنامه ای بتواند رشد کند ریشه ی طبقات ممتاز و اشرافی و صاحب منصب و سرمایه دار نیز زده شد و تولید، نه برای بیشترین سود در رقابت لجام گسیخته ی بازار سرمایه داری، که بد اخلاقی و نیرنگ و فساد و مازاد تولید به بار آورد، که برای نیازهای جامعه، برنامه ریزی شد. برای این که همه از شرایط برابر برای کار و حقوق مدنی بهره مند گردند قوانین ارث و میراث و مالکیت خصوصی بر زمین و آب و وسایل تولید و توزیع و غیره برداشته و قوانین مالیات بر درآمد تصاعدی بر قرار و قرار شد مردم اخلاق کار و رفتار اجتماعی را فرا بگیرند تا از کثافات و لجن قرن ها عقب ماندگی و نیاز و اجحاف بیرون بیایند. قرار نبود هرکس که بیشتر کار کند بیشتر دریافت کند زیرا این مکانیسم باز هم مردم را در مادی گرایی و خود خواهی نگه می داشت. که البته این محرک هم لازم بود. اما قرار بود بیشتر مردم با محرک های اخلاقی برای پیشرفت جامعه ی خود آشنا شوند و در آغاز شنبه های کار رایگان نیز برقرار شد. خلاصه این که قصد بر این بود یک برنامه ی همگن و همه جانبه برای گذار تدوین و اجرا شود. نمی شود هم سیاست " یک بام و دو هوا" یا سیاست "رفیق قافله و شریک دزد" پیشه کرد و انتظار داشت این برنامه ی ظالمانه به شکست نینجامد.
قیمت های "سیاسی" یا یارانه های اجتماعی و تقریبا مجانی بودن نه "قلم" از مصارف مردمی یکی از تصرفات انقلاب اسلامی و به نفع مردم بود اما قرار نبود از آن به عنوان آرام بخش اجتماعی استفاده کنند تا دیگران آن کارهای دگر کنند! وقتی آن ها کار دگر کردند این ها هم به اصراف دست زدند و بد قلقی رواج یافت. می گفتند: " یا زنگی زنگ یا رومی روم". خواستیم راه تازه ای باز کنیم اما مکانیزم های سرمایه داری کشور و اقتصاد و جامعه را دوباره به سوی همان رومی روم و تشکل یک طبقه ی سرمایه دار بسیار ثروتمند پیش برد که حرمت منافع ملی را هم زیر پا گذاشت، در و پیکر کشور را باز کرد و جامعه را دچار مصرف گرایی و ریخت پاش لجام گسیخته کرد.
این روند از چهار سال پیش و در حدی که برنامه چهارم لیبریستی دولت خاتمی اجازه می داد تا حدی متوقف شد اما رودخانه از همان هنگام به تلاطم افتاد و این مسیری بود که خود مردم خواسته و انتخاب کرده و پای مشکلاتش هم می نشستند. دایه ی مهربانتر از مادر شدن مخالفان لاپوشی است و البته کارهای اصلی و مشکلات یک برنامه ی هماهنگ هنوز پیش روست. یارانه های اجتماعی حذف نمی شوند بل جایگزین می شوند. شاید اگر، که کاشتیم و سبز نشد، برنامه ی مردمی و انقلابی از بالا آغاز می شد و بر سرمایه ها و رانت و زمین و ارث و میراث کلان مالیات های تصاعدی گذاشته می شد خود بخود از اختلاف طبقاتی کاسته شده و لازم نبود از پایین آغاز کنیم، اما این چنین نشد و حالایک برنامه ی جراحی دینامیک، پر تحرک، ظریف و حساسی برای بستن رگ های باز و پیوند پیش گرفته شده که شرط ضمانتش مشارکت سازمان های مردم و روشنفکران و مهندسی علمی فنی و تحقیقاتی کشور و همبستگی با جهان همراه است. دانش و همکاری باعث می شود این دوخت و دوز کمترین درد و بیشترین فایده ی اجتماعی را داشته باشد. گفته بودند باید در حین پرواز خلبانی یاد گرفت. دیگران می گویند در حین دویدن باید پول اوور را روی بدن بافت. در سکون هم نمی توان چیزی یاد گرفت. در کشور نیم چه سرمایه داری نیم چه فئودالی ایتالیا هم سوبسید های اجتماعی را که جزو متصرفات مردم مبارز و زحمتکشی بود قطع کردند اما این کار به دست دولت بورژوایی بر علیه مردم و به نفع رژیم مالکیت خصوصی و انحصاری انجام گرفت در حالی که در ایران این برنامه به دست دولت انقلابی، به نفع مردم و به ضرر مفت خوران اقتصادی صورت می گیرد که تا به این جا صاحب قدرت سیاسی بودند. پس می توان گفت که لولو ممه را از کام مفت خوران و دلالان برد و قرار نیست از دهان مردم زحمتکش گرفته شود. آقای محجوب. باز هول شد و نوشته ی دستش خط خورد! نمی شود از طرفی در مقام دفاع از کارگران برآمد اما از طرف دیگر عملا به همان سرمایه داران خدمت کرد. این دور باطل دو دوزه بازی هم به پایان می رسد. نه این لولو آن لولوست و نه این دهان آن دهان.
بسمعه تعالی
گروه معماری کلبه جهت برگزاری جشن آغاز به کار گروه از تمام معماران ایرانی دعوت به حضور می نمایید

ادرس:تهران سه راه افسریه مشریه بیست متری اعظم پارک بنفشه خانه محله مشریه
سه شنبه 14 مهر ساعت 10 تا 12 صبح
تلفن ارتباط:۰۹۱۲۷۵۲۷۲۳۲
10 مهر 88 فرخ باور
اگر چه هر چه آب در رودخانه های اطراف تهران بود را سد کردند و توی لوله کرده به تهران آوردند تا این جا که لایه های جنوب کلان شهر پت و پهن بالا میآورد اما، یخچال ها در حال آب شدنند. توچال که هیچ وقت بدون برف نمی ماند سال های زیادی است که تابستان خشکی را می گذراند. آبی که از توچال و رشته کوه های البرز به رودخانه های دامنه های جنوبی سرازی میشود کمتر از یخچال ها و بیشتر از برف هاست . یخچال ها بیشتر به کوه دماوند مربوط می شود اما هم یخچال ها به سرعت دارند پس می کشند و بالاتر می روند و هم از مقدار برف در طول سال کم می شود. به همین دلیل ممکن است برای سالها به مقدار آب رودخانه ها افزوده شود اما بعد به خشکسالی بزرگی خواهیم رسید. مساله فقط به البرز یا زاگرس و یا حتی ایران هم خلاصه نمی شود. همین مشکل در رشته کوه های آند و پایتختی هشت میلیون نفری مانند لیما – پرو- وجود دارد که یخچال هایش با قله ای به ارتفاع 6789 متر به سرعت در حال ذوب شدن هستند. همین طور در مورد رودخانه ی کلورادو و کشمکش میان لس آنجلس و لاس وگاس که با لوله ای 800 کیلومتری مقداری از آب این رودخانه را می مکد و اعتراض به سیاست مدیریت آب کلورادو مدتی است آغاز شده است. گرم شدن پیوسته ی هوا و افزایش گازهای گلخانه ای ادامه دارد و نوع تولید اشاره ای به کم کردن تولید گازهای گلخانه ای ندارند. گهگاهی مقدار بارش باران و برف زیاد شد اما این یک دو سال دلیل بهتر شدن کلی روند بارش نیست. بزودی نمی دانیم آیا از آب پشت سد ها برای تولید برق استفاده کنیم یا برای شرب مردمی که به اصراف عادت کرده اند و یا کشاورزی. و میان این بخش ها و مدیران کشمکش به شکل جدی آغاز می گردد. از مقدار باران های دانه ریز مرتب کم شده به باران های کوتاه مدت و تند افزوده شده که باعث پر شدن ناگهانی رودخانه ها و سیل های ناگهانی می شود و به کشت و کار آسیب وارد می کند. تعادل طبیعی شکسته شده و هوا در یک مسیر دائمی به سوی گرم تر شدن و خشکی با توفان های تند پیش می رود. از طرف دیگر از چنارستان تهران حتی اسمی هم باقی نمانده و حرص و طمع و پول های کثیف و سوداگری و سود آوری در معاملات زمین و خانه سازی یا انبوه سازی، با تخریب باغ های تهران، شتاب گرم شدن کلان شهر را بیشتر کرده است و شهر، با سیستم حمل و نقل خصوصی اش قفـل شده است. حال خیابان ولی عصر را چه یک طرفه بکنیم و چه نکنیم. چه از پایین به بالا و چه از بالا به ایین تفاوت چندانی نمی کند. کار از "آزمون و خطا" گذشته است. این مساله به همه ی شهر ها و حتی به عشایر کوچنده هم مربوط می شود. فرض کنیم افزایش جمعیت متوقف شود. شهرداری تهران و شهرسازان آن پیشنهاد می کنند بافت فرسوده نو سازی شده و خانه های کوتاه قد دو یا چهار طبقه آن بلند مرتبه گشته و محلات آن با همان تراکم، از فضای باز و سبز مجهز بیشتری برخوردار شوند. در معادلات شهرسازان و شهرداری متغییر آب و کاهش آن محاسبه نشده و به به امید خدا نشسته و طراحی ای کرده اند که تا مدت کوتاهی سبیل انبوه سازی را چرب می کند اما نه بیشتر! هزینه ی بسیار بالای زیر ساخت ها برای تبدیل بافت فرسوده به ساختمان های بلند مرتبه ای که انرژی کمتری مصرف کرده و دارای سیستم های خنک کننده و گرم کننده ی تجمیعی و ترکیبی آفتابی یا ژئوترمیک داشته باشند، از سیستم فاضلاب و تصفیه و بازیافت آب، جمع آوری آشغال و تصفیه ی شیرآبه ها و باز یافت آن همراه با تولید انرژی، و حل مساله گاراژها و تمام خدمات شهری دیگر کارهایی نیستند که تدریجی و رفته رفته بتواند انجام بگیرد. تازه، مشکل آب باز هم باقی می ماند و حتی به فرض معجزه ای بتواند غول آدم خور تهران را "آدمی با شخصیت و مودب و تر و تمیز و اصلاح کرده و خوش بو" کند، با کاهش آب، و بنابراین برق، و گرمایش و سرمایش برخورد خواهیم کرد که راه حل ندارد. لازم است به فکر تشویق یک مهاجرت معکوس مانند یک برنامه ی راهبردی بود. با بحران آینده و قفل شهر و گرمای کشنده و بی آبی و قطع مرتب و طولانی تر برق . افزایش آلودگی کشنده ی هوای آن، عده ی فزاینده ای شهر را ترک خواهند کرد. این پتانسیل و گرایش را باید در برنامه ای راهبردی تنظیم نمود تا از صدمات جابجایی های آن کاسته شود. اگر قرار باشد بافت های فرسوده ی بی ارزش تخریب شوند، به جای ساخت بلند مرتبه ها و زیر ساخت ها و جابجایی موقت مردم به ناکجا آباد، به فکر ساخت شهرک های تولیدی کوچک و احیاء بافت و زندگی روستاها بود. روستاهایی مدرن، مجهز، با بخش های تولید مشخص و خاص، در یک برنامه ی همایش سرزمین و محیط، کاهش تولید گازهای مضر، معماری اکولوژیک و مرتبط با معنا و دلایل معماری سنتی و سایه ساز، در یک شبکه ی راهبردی انرژی و تولید و توزیع و حمل و نقل منظم و عمومی بود. بنابراین، محله های بی هوویت فرسوده را باید تخریب کرد اما فقط به فضای باز و سبز با تجهیزات شهری و محله تبدیل کرد. چه اتفاقی از نظر اجتماعی رخ خواهد داد؟ شهر از محلات قدیمی و مردمی پاک شده و به خدمت بخش سرمایه داری کلان در می آید؟ با یک برنامه ی کالبدی مجازی شهری این چنین، با داشتن فضاهای باز بزرگ و سبز و مجهز باید دید واکنش محلات ثروتمند اما بسیار متراکم شمال شهر چه خواهد بود. آن را نیز تحت برنامه در آورد. بدون شک محلات قفـل شده ای مانند کوهستان و الهیه و فرشته نمی توانند از به رخ کشیدن گرانی محله شان خوشحال باشند و قیمت ساختمان های پر افاده ی آن ها فرو خواهد ریخت. از شهر باید رفت. اما نه خود بخود. نه با هرج و مرج بل با ساخت یک سیستم آلترناتیف و جایگزین و با برنامه. خیال شرکت بخش خصوصی را هم از سر بیرون کنیم. بخش خصوصی اگر توان مالی آن را هم داشته باشد اما هیچ علاقه ای به کارهای انسانی و دراز مدت راهبردی ندارد.
پیادگان- گفتگو
16 شهریور 88
گفتگو در باره ی پیادگان در کلان شهر تهران فعلا معنایی بجز قلم شدن ساق پا و شکستن انگشتان پای دخترانی که صندل به پا می کنند ندارد. پیاده و پیاده رو یعنی مظلوم ترین بخش اجتماعی و کالبدی کلان شهر. یعنی نتیجه رسواترین نماد ظلم شهر سرمایه داری و چپاول وقیحانه ی تازه به دوران رسیده ها. یعنی نماد قلدری اتومبیل هایی که به بستر خیابان قناعت نکرده و برای ورود به گاراژها، پیاده رو را تکه پاره می کنند، یعنی محل عبور موتورسیکلت ها و چیدن متاع و اشیاء دکان ها. این هایی که می بینیم و هستند پیاده رو نیستند. کاریکاتوری تلخ از و ضد انسانی از آنست که سیاست اقتصادی ضد انسانی کلان شهر تهران را فریاد می زند. باید از تهران دور شد و لحظه ای فراموشش کرد تا فکر باز شود و به یاد شهر و پیادگان آن افتاد که میروند و می آیند و گهگاه می ایستند و روی سکو می نشینند و اوقات فراغت را در گوشه و کنار زیر طاق و رواق و سوق و چهار سوق و گذر می گذرانند و گپ می زنند.
شهرهای اروپایی ده ها سال است که مرکز شهر را به رنگ آبی در آورده و ورود هرگونه اتومبیل را کاملا مسدود کرده اند تا جا برای پیداگان و راه رفتن بی دردسر و درد پا فراهم شود. تازه، پیاده رو به معنای باریکه ای که همیشه کنار خیابان کشیده شده و در خدمت دکان و مغازه هاست نیست. پیاده روها مانند موی رگهای کالبد شهر است که به همه جا میرود و می برد و از همه جا می آید و می آورد. اگر بتوان پیاده رو را به مویرگ تشبیه کرد می توان حال و هوای کالبدی که مویرگش بسته و پاره شده را هم درک کرد. مرحوم داریوش میرفندرسکی با یک گروه ممتاز و با حوصله و خوش سلیقه برای چند سال کوشید تا برای پیادگان، کنار رودبارهای تهران جایی خوش منظر به وجود آورد. طرحی تهیه کرد که از پل تجریش در کنار رودبار پایین می آمد، از لابلای پارک های کوچک بجا مانده رد می شد و گهگاه با یک پل پیاده و سبک سری هم به آنطرف رودبار می زد و کنار نانوائی سحر مکث می کرد تا به بازار پشت سینما فرهنگ می رسید. به حریم رودخانه توجه می کرد و آنجا که ممکن بود دیوارهایی را که به حریم تجاوز کرده بودند در نقشه بر می داشت و به شهر و شهروند و پیدگان می سپرد. اما آقایان شهرداری منطقه ی 3 چه گفتند؟ پشت چشم نازک کرده و گفتند "شما میدانید اینجا زمین متری چند میلیون می ارزد"؟ پاسخ ایشان لابد این بود که ما هم که محض رضای خدا چند سال روی این پروژه کار نکردیم. ما به درخواست و قراداد خود شهرداری و بخش زیبا سازی آن و با عشق و علاقه ی خود و همکاران برای بازگرداندن بخش بسیار کوچکی از شهر به آن چه که رودبار های تهران معنا می دادند این کار را به انجام رساندیم. پروژه روی کاغذ ماند و ایشان هم از دنیا رفتند. ایشان موفق شدند بدنه ی چهارباغ اصفهان را از دکان ها و زائده ها پاک کنند تا از آن جا بتوان هشت بهشت و باغ های اطراف آن و کنار مسجد مادر شاه را نظاره کرد. روزگاری آب مادی وسط حیاط این مسجد روان بود که حالا وایساده و گندیده. و روزگاری دورتادور میدان نقش جهان مادی زیبایی در جریان بود و بجای بولوار که روزی سرحد شمال تهران بود، نهر آبی آرام روان بود با درختانی در حاشیه و جایی برای پیاده.
اگر روزی شورای شهر تهران شهردار را برکنار کرد، اگر روزی به جای انباشتن تراکم بیشتر در بافت فرسوده ی تهران از آن کاست، تجمیع کرد یا روند مهاجرت معکوس روی گرفت و مردم را از این مصیبت نجات داد، آنگاه می توان از پیادگانی حرف زد که روی پیاده روهایی آهسته راه می روند که از میان نواری از درختان و چمن ها و گلها و بته ها رد می شود، که کیوسک نان و بستنی و روزنامه و اطلاعات محله و شهری دارد، جای بازی دارد، میدان های کوچک و کج و کوله ی غیر هندسی دارد، جوی آب دارد، حوض و حوضچه دارد و طاق و بستان و گودال باغچه و غیره که در یک بافت فراگیر از همین نوع نوار سبز طبیعی، شهر را طی می کند و به دور از خیبان های پر از ماشین های عجولی که با تمام زوری که میزندد سرعتی میانگین حدود 7 کیلومتر در ساعت دارند و آلودگی از هر نوع آن، کمی از این نوع تمدن دور شوند، زنها بافتنی ببافند و از عروسشان خوب بگویندو بچه ها و نوه ها هم سرسره بازی و آب بازی کنند. به این شرط که زمین متری چند میلیون نیارزد.
اما آیا مگر می شود؟ مگر می شود دوباره قنات ها را احیاء کرد. قناتهایی که به فاضلاب تبدیل شده اند. قنات هایی که مزاحم مترو و زیرگذرها هستند. شهر سرمایه داری مخالف باتمام این فکر های خوبست و به ریش گویندگانش می خندد. شهر سرمایه داری در سابق خیابان های بزرگ شهر رد قاچ قاچ کرد و مانند عبدالرزاق، بازار تاریخی اصفهان را پاره کرد. امروز با بای پاس هایی به نام مترو، که آدم را به زیر زمین برده و به موش کور تبدیل می کند –از پاریسی هایی بپرسید که دیگر آن را تحمل نمی کنند و دوباره به اتوبوس روی آورده اند- حتی آب زاینده رود را هم قطع می کنند و پای پل الله وردی خان را هم می جوند و از زیر مکان های تاریخی می گذرند شاید زیخاکی چیزی یابند. آن ها هربار که به پارک های کناره و کرانه ی زاینده رود می نگرند و مساحت آن را به پول و ساختمان های زیبا و بلند تبدیل می کنند یکجا ز غمش سکته می کنند. آن جا جای پیادگانست. آن را هم از دست ندهیم.
سیاست سرمایه داری آقای ایلخانی برای سازمان هواپیمایی کشور مخرب است.
25 شهریور 88
سیاست مسئول جدید سازمان هواپیمایی کاملا لیبریستی است و با تقویت سهمیه بندی فضا و قدرت رقابت جهانی آرزو می کند آسمان ایران آزاد شود. نظرات جهت دار ایشان در روزنامه ی امروز ایران روشن است و گهگاه به ترفند شباهت دارد. 88% از حمل و نقل در کشور جاده ایست با 23000 کشته در سال. 4% هوایی است با 23 کشته در سال. ایشان نتیجه می گیرند که کشته شدگان هواپیمایی یک هزارم کشته شدگان جاده ای است. ایشان تناسب 88% زمینی با 4% هوایی را بلافاصله کنار گذاشتند در حالی که با این تناسب، کشته شدگان هوایی نسبت به زمینی به یک به 45 تغییر می کند. که تنها یم نمونه است.
این تنها یک نمونه است. تمام نظر ایشان بر اساس رقابتی شده ایرلاین هاست. ایرلاین هایی که 20% از جیب و 80% از تسهیلات دولتی را در اختیار دارند. ایشان علیه برنامه ریزی های "دستوری"! – این دستوری بوی سیاسی می دهد- و بر له عرضه و تقاضا به اصطلاح برنامه ریزی می کنند. در باره ی عرضه و تقاضا بارها گفته شده که "فرمول یا معادله ی برنامه ریزی کشوری فقط بر روی عرضه و تقاضای سرمایه داری اولیه تکیه نمی کند. وقتی از نماینده ی متروی تهران پرسیده بودند چرا یک خط مترو به فرودگاه امام نمی کشید؟ ایشان با تمام تبحر و کاردانی گفتند اول باید مقدار تقاضا را ببینیم آن وقت تصمیم می گیریم آیا اقتصادی هست یا خیر!
ایشان هم از اقتصادی بودن خطوط حرف می زنند و بر اساس آن خطوط ایرلاین ها مشخص می گردد. دعوای ایشان با هواپیمایی عراق هم بسیار جالب و ضد و نقیض گویی است و دست کم روشن نیست اگر ایشان با تقسیم برابر پروازها میان شرکت های ایرانی و عراقی مخالفت کرده و به همین دلیل تعداد آنها از 21 پرواز در هفته به 2 پرواز تقلیل یافته، چرا آخرین تفاهم بر اساس 50/50 تنظیم شده است. و چه کسی این تغییر سیاست را تصمیم گرفته است.
اصولا چرا روی هواپیماهای روسی و اوکرایینی خط می کشد و به دنبال هواپیماهای بوئینگ و ایرباس اروپایی است و چرا این طور روی نظر رئیس مجلس نمایندگان تمرکز می کند که، به قول ایشان، " به شدت" موافق گرفتن بودجه و تسهیلات از دولت و از حسابذخیره ی ارزی برای خرید هواپیماهای غربی می باشد چون که در حال بحران بوده و تخفیف می دهند. به نظر می آید روزنامه ایران در این مصاحبه بی نظر نباشد. این مصاحبه را بخوانید، نظر ایشان روشن است. چه اتفاقی افتاد که مسئول سابق این سازمان برکنار شده و آقای بهبهانی این آقا را جایگزین نمودند معلوم نشد. آیا دلیل آن را باید از تغییر سیاست سازمان هواپیمایی تخمین زد؟
با اجرایی شدن پیشنهادات و برنامه های ایشان، سیاستی کاملا طبقاتی در سیستم سرویس دهی هوایی رخ خواهد داد و کسانی که امکانات کمتر دارند شبانه با بدترین اتوبوس های هوایی، و ثروتمندان در بهترین ساعات روز و با بهترین هواپیماهای "دو لوکس" سفر می کنند. البته همین تمایز در فرودگاه ها نیز برای مسافران ویپ درنظر گرفته خواهد شد که لابد از وردی های مخصوص بدون صف برخوردار خواهند بود. به این سیاست می گویند: هرچه بدهی همانقدر آش میخوری. این یعنی برنامه ریزی پست مدرن آقای ایلخانی! اگر کسی یا خود وزیر محترم راه و ترابری مخالف این اندیشه ی ناب است سعی نکند سیاست ایشان را تغییر دهد. آسانتر اینست که خود ایشان را تغییر دهند.
واگن های 40 ساله ی ایتالیایی از رده خارج و سرطان زا هستند!
30 شهریور 88
واگن هایی که روی بدنه آن ها نوشته ساخت شرکت واگن سازی ایران نه تنها دست چندمی ایتالیایی است بل که چندین سال پیش از رده خارج شده، زیرا به علت داشتن آمیانت و پشم شیشه در بدنه و سقف برای ایجاد عایق حرارتی و صوتی، سرطان زا بوده ، شرکت قطارهای ریلی ایتالیا نتوانست آنها را اوراق کند و ترجیح داد تمام پنجره های آن ها را با صفحات فلزی بسته و جوش بدهد و روی ریل های "مرده" نزدیک ایستگاه ها رها کند تا شاید راه حلی بهتری برایشان بیابد. این راه حل بهتر همان مدیران نادان و حریصی و بی وجدانی هستند که این واگن ها را خریده و به آیران آورده اند. این هم از برکات خصوصی سازی شرکت قطار ریلی و واگن سازی و حماقت های برنامه ی چهارم. به گردن احمدی نژاد نیندازید چون دوبار نادانی مغرضانه و سودجویانه ی خودتان را نشان می دهید.
آقای مهندس بهبهانی، دست مردم به دامان شما! این واگن ها را همان طور که سازمان قطارهای ایتالیا انجام داده بود، ببندید و در و پنجره های آن ها را جوش بدهید تا هیچ بیچاره ی بی خانمانی، مانند اتفاقات ایتالیا، به آن ها وارد نشده در آن بیتوته نکند. تعداد کارگران ایتالیایی که در کاخانه هایی مانند اترنیت ( ایرانیت خودمان) و بدنه سازی های گوناگونی که از آمیانت استفاده کرده و آن ها را به بیماری سرطان مثانه مبتلا و به کام مررگ فرستاد به هزاران نفر می رسد که در اخبار و تله ویزیون و مطبوعات ایتالیا در طول سالها گزارش داده شد. نخست این واگن های 40 ساله را بسته بندی کرده و کنار بگذارید سپس تمام کسانی را که این راه حل جانانه را یافته، پیشنهاد کرده، راه را هموار نموده، قراداد را بسته و واگن ها را آورده و در ضمن باعث تعطیلی 70 در صدی کارخانه های دولتی واگن سازی ایران شده و چنین بحرانی انسانی و صنعتی را ایجاد کرده نخست اخراج و سپس زنده زنده .... محاکمه کنید. آن ها باید علنا محاکمه شوند! آن ها با حرص و بی وجدانی خود جان و مال مردم را به مخاطره انداخته اند. اگر چنین شود شاید احمد خرم و گاری هایی که از کشور ترکیه خرید، و کسانی که دادمان و همکارنش را هم به سفر بی بازگشت هوای توفانی فرستادند هم به پای محکمه ی مردم کشانده شوند. آن وقت می توانیم بگوئیم هوا دارد آفتابی و صاف می شود. این داستان، داستان عرضه و تقاضایی که این قدر به مذاق آقای ایلخانی خوش آمده نیست. ایلخانی با تقاضای زیادتر نسبت به عرضه و با همین مکانیسم بسیار هوشمندانه بازهم در خیال افزایش قیمت بلیط هواپیماهاست. پس فرق ایشان با حمد خرم چیست که می گفت کسی که نمی تواند با هواپیما سفر کند با قطار برود. داستان، داستان حقه بازی بخش عقب افتاده ی خصوصی است و کسانی که از بخش دولتی مانند ارث پدری، سوء استفاده ی خصوصی کرده اند.
اگر قرار است ما خیال مدیران ایتالیایی را از مشکلاتشان راحت کنیم، با بزرگی دل و کشورمانمی توانیم هنوز اشغال های بیشتری از آن ها را به کشورمان بیاوریم.
اولین کار گروه تخصصی
گروه معماری کلبه

مکان:کاشان-خیابان علوی-خانه هنرمندان کاشان
4 مهر ماه 1388
ساعت 11 الی 14
موضوع:نشست اعضای اصلی گروه برای بررسی شروع به کار
افراد حاضر:سلیم رضوی.الهیار علی رضایی.حسین قارونی.علی ابوعلی زاده.مهدی محمدی.حمید اکبری.هدا سر افراز.امین جواهری تهرانی
موضوع برگزاری نشست
1-تعیین مکان و روز تاسیس گروه
2-بررسی اهداف و برنامه های گروه
3-انتخاب اولین مقصد سفر های تحقیقاتی
4-برنامه ریزی کارهای اجرایی
5- نوع گسترش گروه کلبه در سطح ایران
6-بررسی مسئولین کاندیدا
7-بررسی و طراحی نشریه تخصصی گروه
اولین سفر تحقیقاتی گروه معماری معماری کلبه
افراد حاضر سلیم رضوی اللهیار علی رضایی علی عبوعلی زاده امین جواهری تهرانی خوشگفتار مهدی محمدی حمید اکبری مقدم حسین قارونی زمان 4و 5 مهر ماه بعد از نشست هیئت هماهنگی گروه مکان خانه های تاریخی کاشان و روستای ابیانه
در ضمن تمامی اعضا در روز نشست 2 قطعه عکس و 1 برگ کپی شناسنامه به همراه داشته باشند
نقاشی های ناتورالیستی و طبیعت گرا را انسان غار نشین در آخرین دوره ی یخبندان از طبیعت اقتباس کرده است. آن نقاشی های زیبا که تناسب، جنس، رنگ حیوانات ،حرکت و جهش و نیروی آنها را نشان می داد، تنها برای ذوق و حس هنری نبوده، برای به دست آوردن غذا، از راه نقش کردن آنها بر سنگ بوده تا بتواند نوع، رفتار و شیوه ی شکار را شناسایی کند و بر آن چیره شود. در این کار ذوق و توانائی هنری او تربیت می شود. گرچه آغاز آن بنابر نیاز او در برابر طبیعت بوده اما رفته رفته، ذوق و استعداد و خلاقیتی در انسان غار نشین بوجود می آید که همان هنر است، و خود او نیز رفته رفته به آن آگاه می شود و آن را در انقلاب نوسنگی پرورش می دهد. هنر هنوز مجرد نشده بود، اما در دوران نو سنگی، که وابستگی زندگی به شکار از بین می رود، نقوش روی سفال مجرد می شود، گرچه بازهم منشاء در طبیعت دارد. طرح به این دلیل مجرد می شود که انسان کشاورز کمتر به شکار وابسته بوده و نیازی به آن نوع نقاشی و مراسم جادوگری اش ندارد. خاطره ی آن کم کم دارد شکل دیگری بخود می گیرد. او حالا گندم و آب و مهر وطلسم و چیزهای دیگر را روی سفال و پوست می کشد و بیشتر به کارهای دیگری مانند کاشت و داشت و برداشت و سفالگری و انباشت و مهر و موم، و اهلی کردن علف خواران و سیستم آبیاری و کود دادن و شخم زمین می پردازد.
نقاشی و ساخت مجسمه های گلین را به منظور شکر از طبیعت، یا در طلب حاصلخیزی و فراوانی آب انجام می دهد. کوشش خود را برای حفظ و بهبود فعالیت ها، زاد و ولد و احساس همبستگی و موفقیتش در برابر طبیعت، و بهبود زندگی و جامعه ی خود را، به وسیله ی نقاشی بر روی سفال نشان می دهد.
موسیقی هنگام کار دسته جمعی و آواز خواندن، هم به کار ریتم و سامان داده، هم علاقه به کار را بیشتر، زمان کار را کوتاه تر و سختی آن را کمتر کرده است. نی لبک هنگام گله داری ساخته شده، آهنگ آن از طبیعت بر گرفته و تنظیم شده، پس، هنر موسیقی همراه با کار رشد یافته و بعد تخصصی گشته است.
خط
هنگامی که انسان میکوشد چیزی به نام خط اختراع کند تا پیام خود را بدون حضور مستقیمش به دیگران برساند، باز هم از شکل های طبیعی استفاده می کند، چه در خط ایده گرام و هیروکلیف مصری، چه خط سیلابی میخی و چه الفبای فنیقی: الف : سر گاو. A. B یعنی بیت: خانه، به شکل دو تا چادر به هم پیوسته. .میم: ماء. آب. به شکل موج. m و غیره. در صوت نیز لابد انسان اولیه، پیش از این که به کلام دست یافته باشد، برای شکار، یا برای دفاع از خود، صدای حیوانات را تقلید کرده و سپس به آهنگ رسیده است.
تا یکی دو نسل پیش بنّـایان هنگام کار آواز می خوانند. این بنایان بلد بودند دیوار آجری را خوب و محکم بسازند. امروز نه آواز کوچه باغی می خوانند و نه بلدند دیوار خوب بسازند و نه آجر خوب و کالیبره به دستشان میرسد و نه زندگی شان سر و سامان گذشته را دارد. ردیف آجر را به سرعت چیده و روی آن ملات میریزند. در کار آن بنا هنر نیز وجود داشت و در کار این یکی خیر. جوش کار امروز، روی آهن سرد زمستانی، زیر نقاب جوشکاری در ارتفاع طبقه ی چندم ساختمان، تنها چیزی که در احساسش نمی گنجد آواز خواندن و هنر است. و اگر بخواند می افتد. انسان کم کم یادش رفته که آواز خواندن بخشی از وجود او و تعاملش با طبیعت و محیط زیست بوده. بچه ها نمی دانند شیر، این مایع سفید، از پستان گاو ترشح می شود. توجهی به آن ندارند. می بینند این مایع بی مزه و بی بو از درون قوطی بیرون می ریزد و مجبورند آن را بنوشند، و همین برایشان کافی، زیاد هم هست. اما اگر شیر هنوز عطر و بو و طعم طبیعی اش را داشت بچه به آن علاقمند و کنجکاو می شد که این چیست. از کجا می آید و به کجا می رود. یعنی به چه چیزی تبدیل می گردد. می توانست درک کند و راه آشتی با طبیعت را دوباره به پیماید. کودک دیگر نقاشی نمی کند و مستقیم وارد کامپیوتر میشود تا این که همبازی و یار و سپس همسر مجازی اش را هم همانجا پیدا کند. انسان به سرعت از طبیعت جدا شده، هنرش هم مجرد تر و درونگرا تر و مجازی تر می گردد. اما!! یک امـّـای بزرگ هست که او را نجات می دهد، که جنبه ها و روابط اجتماعی اوست، تلاطم اجتماعی و انقلابی اوست که او را دوباره به طبیعت و به خود بر می گرداند و کمبودهای فردی اش را در آن درمان میکند، تا علم و فن را نه در خدمت سود سرمایه و مصرف گرایی و جنگ، که در راه رشد هماهنگ زندگی صرف کند.
اما برگردیم بر سر مساله.
فلورانس، رنسانس، میکل آنجلو بوناروتـّی، پیکرتراش، معمار، شاعر، نقاش. یک نمونه متعالی از رنج و هنر؛
هنر های تجسمی اقتباس و تفسیری از طبیعتند حتی اگر مجرد باشند. تفسیری از رنگ. از جنس. از لمس. از حرکت. که احساس آن را نشان میدهد. فضای پر و خالی. سایه و روشن. نور و تاریکی. سرد و گرم. نرینه گی و مادینه گی. زندگی و مرده گی. مگر معماری بجز این است؟ معماری با همین ها تجسم و تعریف می شود. با ماده شکل می گیرد. به وجود می آید و زندگی در آن جریان می یابد. ماده، با جسم خودش به فضا شکل می دهد. رنگ و جنس و انعکاس و ارتعاش ایجاد می کند و تارو پود درونی انسان را در درون خود می لرزاند و با موسیقی هم گام می شود. تناسبات خوب آنهایی هستند که ارتعاش خوبی داشته باشند. ارتعاش و صوت آغاز هر چیزی است. اتفاقی نیست، که آغاز جهان را بیگ بنگ نامیده اند. اگرچه ما نخست برق را می بینیم اما در واقع رعد آغاز کار است. برای تنظیم صدا، اکوستیک، در طاق کلیساها کوزه هایی کار می گذاشتند که دهانه ی آنها به طرف فضای کلیسا باز بوده تا طنین بم صوت را حذف کنند. اما این خاطره از بین رفت و در مرمت کلیساها کوزه ها نیز از بین رفتند. احجام گچبری شده ی اطاق موسیقی آلیقاپو و شیخ صفی در اردبیل که برای تنظیم نت های بم بوده بجا ماند اما داستان های جالبی برایشان ساختند.
در دوران رنسانس غلغله ی عجیبی بپا شده بود. همه چیز پر شتاب به راه افتاده بود، از آن جمله گفتگو، ادبیات، فلسفه، فن، بازرگانی و صنعتگری، هنرها و معماری. و البته جنگ های پیاپی. هیچ چیزی تعادل نداشت و دولت ها عمر کوتاهی داشته و قوانین اساسی جای یکدیگر را می گرفتند. در این بحبوحه، طنزو نقد نیز به شدت رشد می کند و هنرتحت تاثیر گفتگوهای فلسفی در جستجوی حقیقت بر می آید. کشیش جیرولامو ساونارولا نیز مردم فلورانس را به شورش بر علیه ثروت و قدرت واتیکان و حاکمان شهر فرا می خواند، و موفق شد خانواده ی مدیسی را از شهر اخراج کند. سه سال حکومت نماید و سپس روی آتش سوزانده شود. اینهمه در جوان 22 ساله ی هنرمند بسیار موثر افتاد و واکنش او ساختن مجسمه حضرت مریمی است که بدن پسرش مسیح را در آغوش گرفته است و برعکس نقاشی ها و مجسمه های پیشین، کاملا آرام است.
در میان گفتگوی دائمی که میان فیلسوفان و نویسندگان این دوره، میراندولا، مارسیلیو فیچینو، پولیسیانو، Poliziano، در آکادمی نوافلاطونی فلورانس که از یونان باستان اقتباس شده بود، در باره ی نقش مقدم ایده و مفهوم بر عمل در گرفته بود، فیچینو می گفت: " این سنگ را می بینید؟ هیچ چیزی بجز یک سنگ نیست. اما در آن یک ایده نهفته است. یک شکل زندانی شده است. کافی است یک پیکرتراش کم کم و با ذکاوت آنچه را که زیادی است بردارد و یک مجسمه ی زیبا را آزاد کند. اما، دوستان من، او اینکار را با دستهایش نمی کند، با هوشش انجام می دهد". می گفت: تا وقتی که از ماده بکاهی تا به آنچه که تجسم کرده ای دست بیابی، یک مجسمه ساز هستی، و هنگامی که بر ماده بیفزائی و ماده بر ماده اضافه کنی بیشتر یک نقاش هستی. در آن زمان نقاشی نسبت به مجسمه سازی در درجه ی پائین تری بود طوری که هنگامی که پاپ سیکستین چهارم Della Rovere، پیشنهاد نقاشی کلیسای سیستین را به میکل آنجلو داد، او قسم میخورد یک مجسمه ساز است نه یک نقاش و نمی خواست این کار را به گردن بگیرد. و هنگامی که این کار را انجام داد، نقاشی هایش، با سایه روشن هایشان مانند این بود که از دیوار و سقف بیرون آمده و حالت مجسمه پیدا می کردند.
این فقط ظاهر نقاشی او بود و اگر به آنجا بروید خواهید شنید که راهنمایان به زبانهای مختلف از همین جنبه حرف می زنند. در حالی که جان مایه ی هنر او این بود که، بجای این که مانند دیگران قدیس هایی پوست و استخوان و بی رنگ و بو را بکشد، کار، زحمت، مدیریت، توانائی، استعداد، علاقه، تنوع و درک زیبائی های انسانی را به شکل قدیس ها و پیامبران نیرومند و سالم و خلاق، فقط در سه سال طرح کرد با پوتین هایی که به پوست پاهایش چسبیده بود و در حالی که از روی داربست نمی توانست از دوربه نقاشی اش بنگرد. این همه، در گرماگرم جنگ و تخریبی که خود کلیسا و جولیو دوم، و تمام حکومتهای وقت براه انداخته بودند و درد ورنج فروانی در این جوان بوجود می آورد.
او هنوز جوان و پرقدرت است. اما نقاشی روز قیامت که در پیری اش کشید فلسفه ی دیگری دارد. از خوش بینی نقاشی سالهای پیش خبری نیست. در این میان جمهوری فلورانس به دست واتیکان و متحدینش به خاک و خون کشیده شده، نابود شده بود. عیسی مسیح با قدرت وارد صحنه شده، دستش را با تحکم بالا برده و گناه کاران وحشت زده به جهنم میروند. و آن وسط یکی هست که پوست خود میکل آنژ را کنده و در دستش آویزان نگهداشته، تا رنج خودش را نشان دهد. و چه شورشی از اسقف های مفتخور علیه این نقاشی بپا شد!! اسقفی که بر ضد نقاشی میکل آنژ شوریده بود، بلافاصله پس از این که پاپ شد، در خیال گچ گرفتن روز قیامت بود که مرد و این شاهکار نقاشی، با مقداری دستکاری، به بشریت رسید.
میکل آنژ صحبت پولیسیانو را ادامه می داد و میگفت "من مجسمه ام را در درون سنگ می بینم و فقط زیادی هایش را بر می دارم". اما مگر برنینی در قرن بعد همین کار را نمی کرد؟ پس تفاوت میان نبوغ میکل آنژ، پیکرتراش یاغی و انقلابی با برنینی، چاپلوس، حسود و تنگ نظر چه بود؟ این هر دو در هنر مجسمه سازی بی نظیر و کم نظیرند اما این کجا و آن کجا!
تجسمی که میکل آنژ از طرح معماری واتیکان داشت و تا لحظات آخر عمر نود و چند ساله اش به شدت از آن دفاع کرد را برنینی، پس از مرگ او، تا جائی که توانست دگرگون کرد و از ریخت انداخت. پروژه میکل آنژ، بر اساس کار برامانت، گرچه بسیار بزرگ بود اما طبیعتی آرام و دلباز و موقر داشت و یک ایوان ورودی بزرگ به کار برامانت اضافه کرده بود.
برنینی با بستن ایوان و نماسازی و دو برج بزرگ ناقوس، صدمه ی جبران ناپذیری به آن زد. خوشبختانه دو برج ناقوس، از همان اول پی ریزی دچار ترک خوردگی شد و ساخته نشدند. اما بجای آن ها، دو بازوی نیمه گرد از ستون های بی مصرف بزرگ، کولونادها را ساخت تا باز هم بر قدرت واتیکان تظاهر کند. قدرتی که هم در زمین و هم در آسمان به شدت دچار بحران و بدهکار شده بود و میرفت تا در دوره پاپ بعدی، لئون دهم، دچار شورش کلیسای آلمان و تجزیه ی پروتستان ها بشود .
معماری متمرکز برامانته و میکل آنژ یک مجسمه ای تو خالی و بزرگ است تا مردم در آن جمع شوند و عبادت کنند. شکل آن مانند پانتئون بود و حجم دربرگیرنده ی بزرگی داشت. گنبد آن نیز قرار بود نیم کره باشد اما پس از میکل آنژ، آنرا 7 متر بلندتر کردند تا از نیروهای جانبی اش کاسته شود. برنینی سقف برنزی منقوش رومی ورودی پانتئون را دزدید، ذوب کرد و ازآن چهارتا ستون مارپیچ سنگین برنزی ساخت و با چیزی بنام بالداکینو، زیر فضای گنبد بزرگ واتیکان را پر و جای مردم را تنگ کرد. دو برج بزرگ ناقوس هم برای پانتئون ساخت و مقر خدایان را غسل تعمیم داد. این برج ها چنان رسوائی بپا کرد که اواخر 1800 توسط بورژوازی پیروزمند تخریب شدند.
این مورد را همین جا رها نکینم! معنای کار برنینی در اینست که، اگر هنر او را مجرد و جدا از بستر تاریخی اش در نظر بیاوریم حتما هنر برجسته ای خواهد شد، همانطور که در کتابهای تاریخ هنرنیز می بینیم. اما در روند تاریخ، هنر او به ضد هنر تبدیل میشود. هنگامی که به میکل آنژ 90 ساله خبر رسید مدیر کارگاهش دارد در ساخت واتیکان دخل و تصرف میکند، شبانه پیش پاپ دوید و از هیجان فریادهای نامفهوم می زد. پاپ او را دعوت کرد بنشیند و آرام بگیرد تا بفهمد چه میگوید. مدیر کارگاه بلافاصله اخراج و خود پیرمرد جای او را گرفت. پس تصور کنید در برابر دخل و تصرف برنینی چه بلائی بر سر او می آورد! در آن صورت، جایگاه برنینی، مجسمه ساز توانایی که کسی جرات انتقاد بر او را ندارد، در کجا می بود؟ یک مثال دیگر از جاهلیت و عقب ماندگی انسانی و سیاسی برنینی، مجسمه ی داوود اوست. آن را در برابر داوود میکل آنژ بگذاریم و معنای آن را قضاوت کنیم تا به ذات هنر پی ببریم و اهل و نا اهل را از هم تشخیص دهیم :
در ادبیات دوران رنسانس، داوود نماد پیروزی هوش بر زور است، یعنی نماد فرارسیدن دوران بورژوائی و پیروزی اش بر فئودالیسم اشرافیت قرون وسطی و دوران سیاه است. بنابر روایت تورات، داوود چوپان 14 ساله ایست که بالاخره در برابر گولیات، سردار غول پیکر و مخوف، ویرانگر و شکست ناپذیر قوم فلسطین می ایستد و او را از پا در می آورد. امروز، بنابر تفسیر یک روزنامه نگار اسرائیلی، داوود جابجا شده و مبارزه ی مردم غزه در برابر ماشین وحشتناک دولت اسرائیل به شکل داوود مجسم شده است
داوود میکل آنژ، بر خلاف داوود پیکرتراشان قبل از او مانند دوناتلــّو یا ورّوکـّیو، انقلابی است. تمام داوود های قبلی کار را با گولیات یکسره کرده، سرش را بریده و جلوی پا انداخته و رویداد پایان یافته، آب از آسیاب افتاده و از آن همه هیجان هیچ دلهره و احساسی بجای نمانده. مجسمه سازان، یک پسر خوش لباس را با لبخندی زیرکانه (وروکیّو)، یا یک شازده پسر متفرعن در لباسی فاخر که به همه چیز می ماند بجز یک چوپان ، یا یک پسری که بیشتر به دختر می ماند با کلاهی اشرافی که زور بلند کردن شمشیرش را هم ندارد (دوناتلــّـو) تصور کرده اند. امروزه به آنها یک عکاس ساده می توان گفت و به میکل آنژ یک فیلمنامه نویس که ژرف می بیند.
مجسمه ی دوناتلو در ایتالیا نماد یکی از بزرگترین جایزه های هنرسینمایی است و وای بر کسی که آن را در محافل هنری آنها ریشخند کند. در نخستین طرح گلی میکل آنژ نیز داوود پس از رویداد تصور شده اما هنگامی که میکل آنژ بیست و پنج ساله کار خود را روی سنگ بزرگ مرمرین آغاز می کند، ایده ی دیگری در سر دارد. او داوود چوپان را پیش از رویداد تصور می کند که هنوز دست به کار نشده، اتفاق نیفتاده اما در شرف انجام است. لحظه ایست که باید لرزه بر اندام هر کسی بیفتد و دست و پایش را گم کند. زمین زیر گامهای سنگین و قاطع گولیات که نعره کشان نزدیک می شود می لرزد. اما اندام چوپان جوان آرام است. بزرگی این رویداد را نه در اندام ، بل درچشمان او و دقت و سنجشی که برای زمان پرتاب سنگ فلاخن در چهره و پیشانی و نگاه داوود نقش بسته است می بینیم.
نگاه او غضبناک نیست. کشتن گولیات برای او از کینه و عصبیت و دشمنی نیست. او می خواهد راه پیشرفت را باز کند و می داند در این کار حق با اوست و او میتواند با هوش خود این کار را انجام دهد. اما هنوز باید منتظر بماند. او در برابر سر بریده ای ژست نگرفته و با تمام وجود منتظر لحظه ی ضربه است، نه زودتر و نه دیرتر، که پیروزی را در آن گلوگاه تاریخ بوجود بیاورد. میکل آنژ این همه و بیشتر ازاین را می داند، پس چنین می سازد.
اما در زمان برنینی چه نیازی به ساختن یک داوود دیگر بود حالا که تاریخ درسرازیری غلتیده و از رنسانس فقط یادی بجای مانده. انگیزه ی خود پرستانه ی او خود پسندی و صدمه به نابغه است. او باید داوودی بسازد که روی میکل آنژ را کم کند. او نمی تواند به قبل از او برگردد و داوودی می سازد کمی جلوتر، درست در حال پرتاب سنگ. در چهره او فقط نفرت و خشم دیده می شود و اصل داستان را فراموش کرده یا هیچ وقت نفهمیده است. در این کار معروف او فن بر هنر چیره است و هنر، که راه گشای اندیشه ی والای انسان بود در آن جائی ندارد. دلیل اهمیت کسانی مانند برنینی در دربار واتیکان، یا جورجو وازاری در فلورانس، انحطاط قدرت سیاسی و اجتماعی، و در نتیجه انحطاط هنری ایتالیاست و این ها نمونه ها ی بارز آنند.
هنگامی که شهردار فلورانس به لئوناردو دا- وینچی پنجاه و دو ساله و به میکل آنجلو بوناروتـّی سی ودو ساله، پیشنهاد می کند دو نقاشی بزرگ از فتوحات جمهوری فلورانس را روی دو دیوار روبروی هم در سالن بزرگ شورای 500 نفره ی شهر بکشند، میکل آنژ این کار را، در برابر استاد معروف و بزرگی که مونا لیزا را نقاشی کرده و در دربار میلان و فرانسه گرانمایه بود، با اکراه پذیرفت. اما او حتی در زمین رقیب نیز می بایست پیروز بشود. در نقاشی این دو غول رنسانس تفاوت عمده ای وجود دارد.
لئوناردو صحنه ی جنگ پیروزمندانه ی فلورانس علیه میلان را کشید که یک کپی از آن بجای مانده و همه چیز بسیار پر تحرک و خشونت باراست. گویا جورجو وازاری که پس از مرگ جمهوری، همه کاره ی دوک بزرگ تسکان شده بود، روی این اثر دیوار کشیده تا نقاشی خودش را در سالن بجا بگذارد. اما میکل آنژ، که او هم صحنه ی جنگ پیروزمندانه در برابر پیزا را می کشد، آن را هنگام توقف و استراحت در بین نبرد به تصویر در می آورد که سربازان زره و پیرهن از تن بیرون آورده، در رودخانه آب تنی می کنند. این کار او نیز مانند کارها ی دیگرش جنجال به راه انداخت زیرا حال و هوائی ضد جنگ داشت. هنر او باز هم در خدمت انسان قرار می گرفت و در دعوای میان بازرگانان بزرگ و دولتهای آنها سهیم نمی شد. این اثر نیز از بین رفته است.
امروز روز او طرف مردم غزه را می گرفت اما لئوناردو شاید طرف کسی که به او پول خوبی بدهد و آزادش بگذارد. لئوناردو، نابغه ی بزرگ، سال ها در خدمت لودویکو ایل نرو، Ludovico Il Nero حاکم مستبد میلان و جنگهای او بود، اما میکل آنژ، هنگام محاصره ی شهر فلورانس از طرف نیروهای ائتلافی واتیکان، امپریالیسم اسپانیا و آلمان، مدیریت طراحی دفاع از شهر و خود رنسانس را پذیرفت.
فلورانس شکست خورد و جمهوری آن نابود شد و رنسانس و آکادمی نو افلاطونی آن نیز از بین رفت و پس از آن دوره واکنش در اروپا آغاز شد و دوباره تفتیش عقاید و سوزاندن دانشمندان از سر گرفته شد. در این کار، پروتستان ها روی کاتولیک ها را سفید کردند. اگر این ها دانشمندان را روی آتش می سوزاندند، کالوین، رهبر پروتستان ها، سروتو Serveto را که در حال کشف مویرگ ها بود دو ساعت و نیم با مالیدن پیه، کنار آتش سرخ کرد (انگلس: نقش خشونت در تاریخ).
گرچه این ها گذرهایی در فراز و نشیب تاریخ است اما این مجال را می دهد که هنر و هنرمند را، در بستر طبیعی مبارزات آن قرار دهیم تا معنای هنر و جایگاه هنرمند را درک کنیم. میکل آنژی که هنر و احساس و انسانیت خود را در خدمت صلح می گذارد، در برابر هجوم امپریالیسم اسپانیا و آلمان، فاجعه را حس کرده، با تمام توانائی از جمهوری دفاع می کند. هنر او طرفدارانه (پارتیزان) است و طرف درست را می گیرد.
شاید در زمینه ی هنر سینما این تقابل بیشتر از هنرهای دیگر مشهود باشد. سینمای هالیوود زمینه ی جنگ های امپریالیستی اش، ایجاد ترس از حمله ی کرات دیگر به زمین، و امروزه از جهان اسلام را در ذهن مردم نا آگاه آماده کرد، اما سینمای انقلابی درست برعکس آن عمل می کند. در هردوی آنها هنرمندان توانائی ایفای نقش می کنند اما اثر آنها درست در مقابل هم قرار می گیرد. هنر، برای این که انقلابی باشد لازم نیست مسلسل در دست بگیرد. هر هنری که به حقیقت نزدیک شود انقلابی است زیرا حقیقت انقلابی است. به همین دلیل پنهان نگهداشته می شود و نقش هنر برملا کردن آنست.
میکل آنژ از سیزده سالگی تا پانزده سالگی در کاخ لورنزو ی کبیر مدیسی، شاگرد بزرگترین فیلسوف ها و نویسندگان و شاعران رنسانس بود و تقریبا در سکوت، بسیار خواند وگوش کرد، و در بیست و پنج سالگی داوود را ساخت و قدرت های بزرگ فلورانس و رم او را از دست هم می ربودند. او هم پیکر تراش و هم نقاش و هم معمار و هم شاعر است. دنیای زمانش را حس می کند و بسیار رنج می کشد. به این شعر او توجه کنید. Strozzi یکی از بانک دا ران و بازرگانان فلورانس در برابر مجسمه ی شب میکل آنجلو ( به معنای فرشته) این شعر را می سراید:
شبی که تو می بینی در چنین حالتی شیرین آرمیده
فرشته ای در این سنگ تراشیده ،
اگر چه خواب است اما زندگی دارد:
بیدارش کن اگر باور نداری، با تو حرف خواهد زد.
La notte che tu vedi in sì dolci atti dormir,
Fu da un Angelo scolpita in questo sasso e,
Perché dorme, ha vita. Destalaو
se nol credi, e parleratti.
و میکل آنجلو:
خواب برایم عزیز است، و بیشتر این که از سنگم؛
هنگامی که ویرانی و شرم مداوم است،
ندیدن و نشنیدن اقبال بزرگ من است.
بیدارم نکن ِده! یواش صحبت کن .
Caro m’è ‘l sonno, e più l’esser di sasso,
Mentre che l’danno e la vergogna dura;
non veder, non sentir m’è gran ventura,
però non mi destar, deh, parla basso
معماری مونومنتال و شاخص، هنوز دچار تخصص و جدائی داخلی و خارجی و محوطه سازی نشده بود. احساس یکی است. درک و شهود یکی است. تصور یکی است. معرفت و فرهنگ انسان دوستانه و انقلابی میکل آنژ بعنوان معمار در همه ی این سه زمینه یکی است و اینها همه با هم مانند یک ارگانیسم زنده عمل می کنند. شخص یکی است و دچار شیزوفرنی و دو روئی یا نان به نرخ روز خوردن نیست. اما همین وحدت، شکل بیان گوناگونی در زمینه های مختلف پیدا می کند و مهم درک همین مطلب است تا بتوان وحدت ژرف هنر را در شکل های گوناگونش درک نمود.
جولیوس دوم از او می خواهد برای آرامگاهش مجسمه هایی بسازد. در سر یک هنرمند، قبل از مرگ پاپ چه افکاری می تواند بوجود بیاید؟ ضمیر ناخود آگاه و رویا در فکر بی اثر نیست و گویا هرچه هنرمند، مانند او یا بتهوون، بیشتر به نبوغ نزدیک باشند بیشتر تحت تاثیر ضمیر پنهان خود هستند. طرح میکل آنژ آنقدر بزرگ است که در بازیلیکای قدیمی رم جا نمی گرفت و از همین جا ایده ی جولیوس دوم برای کوبیدن آن و ساختن واتیکان تازه آغاز شد. آن طرح به برامانته واگذار می شود که حسادت و دشمنی عجیبی به میکل آنژ داشته کاری کرد که پاپ کارگاهش را بست و او هم شبانه از رم فرار کرد.
بحبوحه ی عجیبی است و کشمکش ها و فساد دربار واتیکان به اوج رسیده است. و مجسمه ی موسی زائیده می شود. موسی ی او گرچه نشسته اما دینامیک است و بر پنجه ی پا فشار می آورد تا برخیزد. نگاه او سخت است. ده فرمان را در در بر گرفته و دو شاخ کوتاه نشان از دو نوری است که پس از فرود آمدن از کوه از سرش بیرون زده. اما نگاه نگران و سخت او به بنی اسرائیل است که در غیابش به پرستش گوساله ی طلایی برگشته است. سختی نگاه او به معنای سختی مبارزه میان دانائی و جاهلیت است. عظمت هیکل و بلندی ریش او به معنای بزرگی دانش و نیروی تاریخی است که او می خواهد راه خود را باز کند.
مجسمه های ناتمام برده، که گویا خسته از دل تاریخ به زور بیرون می آیند، از همان مجموعه اند.
رافائل پس از مرگ برامانته طرح کاملا متمرکز و بدون جهت او را به بازیلیکایی معمولی، دراز و جهت دار تغییر داده بود، و میکل آنژ آنرا دوباره به شکل متمرکز بر می گرداند. گنبد بزرگ و نورانی آن از گنبد پانتئون 1500 سال پیش امپراتور آدریان، کاملا نیم کره ای، اقتباس شده و بخصوص، ایوان ورودی بزرگی برای آن در نظر میگیرد که در طرح برامانته وجود نداشت و انسان را به ورود دعوت کرده، تعاملی میان هوای باز بیرون و فضای درونی کلیسای کاتولیک ایجاد کند. این گام بزرگی است که میکل آنژ برمیدارد چون که ورودی کلیساها اغلب یک برش در دیوار است که یا ساده است یا تزیینات فراوان دارد، اما حجم ندارد. کلیسای واتیکان او برج ناقوس نیز ندارد. کلیسا ذوب مجسمه های برنزی یونان باستان را برای ساخت ناقوس هایشان آغاز نکرده بود.
این تعامل زیبا و انساندوستانه ی بیرون و درون- درون و بیرون را ما در ورودی مساجد می بینیم. به اضافه ی صحن که باز هم بر باز بودن و آوردن آسمان و آفتاب در درون و احساس آزادی و انعطاف مسجد در برابر کلیساهای بسته می افزاید.
می پرسیم معماری از کجا و به چه دلیل سر بر می آورد؟ چرا به شکل های گوناگون در می آید؟ معماری مسیحی به آن شکل و معماری اسلامی به این شکل؟ تفاوت میان معماری قدرت های حکومتی یا مذهبی در کجاست؟ در معماری مسکونی و شهرنشینی از اقلیم و طبیعت تبعیت می کند اما معماری شاخص از فلسفه و اندیشه. و در هر دو مورد بر پایه ی تجربه ای انباشته از گذشته ای که از خاطره ی تاریخ زدوده نشده باشد.
آیا فن، اندیشه را می سازد یا اندیشه فن را؟ می گوئیم فن، اهرم پیشرفت تاریخ است، و کوشش بی وقفه ی بشریت برای بهبود وضعیت زندگیش باعث کشفیات و اختراعات و پیشرفت علم و سپس فن شده و فن هم به اهرم پیشرفت تبدیل شد. و شاید ارشمیدس گفته بود اگر نقطه ی اتکایی به من بدهید می توانم با اهرم دنیا را بلند کنم!. این ارتباط با مثال بعدی روشن تر می شود.
پارسه و پاسارگاد
پارسه بنظر ناگهان از هیچ سر بلند میکند. در تمام تمدن های قبل از آن هیچ چیزی که بتواند شباهتی از نظر عملکرد یا حجم به آن داشته باشد وجود ندارد. اما تخت جمشید نتیجه ی فکر است یا فن؟ بدون حضور فنون تمام کشورهایی که امپراتوری هخامنشی آنها را یکجا گرد آورده بود، ساخت پارسه ممکن نمی شد، اما بدون اندیشه ی جسورانه و چابک نخستین امپراتوران جوان هخامنش که غیر ممکن را ممکن می ساخت نیز آن همه فن پراکنده در حکومت های مختلف باقی می ماند و نمی توانست به چیزی که دورادور شباهتی به پارسه و پاسارگاد داشته باشند ساخته شود. و این شاهکار مانند یک جهش، ناگهان به وجود می آید
لایه های سفت زمین، که معلوم نیست روی چی می لغزند، اما به قول هندی های قدیم، آکاد ها و کلده ای ها و تالس فنیقی و شاگردهای یونانی اش، آناسیماندرو، آناسیمنه، سنوفانه تا هراکلیتوس ، روی آب می لغزند، و مدتهاست به هم گیر داده و فشار می آورند. اما زلزله ناگهان اتفاق می افتد و باعث یک جهش و دگرگونی عمده می شود. کرم مدتهاست پیله را به دور خودش تنیده، اما ناگهان به شکل پروانه ظاهر شده و پرواز می کند.
ماد ها قبلا آشور را شکست داده، در بطن خود گرفته و امپراتوری بزرگی را به وجود آورده اند. بر اساس یک تعامل، کوروش آن را به دست می گیرد و در عرض تنها بیست سال بزرگترین امپراتوری را از سند تا مصر بوجود می آورد. این سرعت تنها در جغرافیا روی نمی دهد. در فکر و پندار و کردار و گفتار و بنابراین در هنر و فن معماری آن ها نیز روی میدهد. پادشاه و معمارنش فضای عجیب بزرگی را تصور می کنند که دلباز باشد. اما آن را هنگامی می توانند با ستون هایی دوبرابر بلندتر از بلندترین، و با فاصله ای دوبرابر بیشتر از بیشترین
بسازند که از تمام فنون کشورهای امپرتوری یک سنتز به وجود بیاورند. اما سنتز سنتز است. سنتز نه تز است و نه آنتی تز. پدیده ی تازه ای است که قبلا وجود نداشته و ناگهان از تقابل و تداخل و ترکیب آن دو به وجود آمده که تداوم کمّی آنها نیست و کیفیتا با آن ها تفاوت دارد.
شتاب شکل گیری امپراتوری جدید و شتاب اندیشه و عزم و عمل آنها در زمینه ی معماری نمی توانست چیزی باشد مگر همین جهش کیفی. آن معماری یک دینامیزم جهنده ی بزرگ است. معماران، نخست آنرا در فکر خود تجسم و تصور کرده و بر آن عزم کرده اند، سپس امکان آن را، با فنونی که از قبل وجود داشته، خلق کرده اند. اما روندی از جزء به کل نیست، تدریجی و تکاملی نیست. روندی است از کل به جزء. فکری است که ناگهان اختراع می شود. و باز هم می بینیم که این روند در معماری پارسه بی شباهت با روند دیالکتیک طبیعت نبوده و از همان جا نشات می گیرد. سپس مصالح و عناصر و شکل های واقعی یا سمبلیک قدرتمند طبیعت در آن جای می گیرند.
زیبایی چگونه شکل می گیرد؟ چه چیزی زیباست؟
با اینهمه تفاوت که میان درختان هست، به کدام درخت میتوان گفت تو زیبا نیستی؟ به کدام گل می توان گفت زیبا نیست؟ اما هر کدام آنها تاریخ طبیعی خود را دارند و برای خود، زیبا هستند. زیبایی را نمیتوان در یک کاتگوری و قاعده جا داد. اما تمام این ها وقتی زیبا می شوند که احساس ما آن را زیبا تشخیص دهد، و این، هنگامی روی میدهد که روحیه و روان ما آماده ی درک احساس خوب باشد. آدم بدبین بد می بیند، بد می کشد و بد می سازد.
سال اول دانشگاه تهران، ورودی 1340 در درس زیبا شناختی، زیبائی دیسک انداز را اینطور توضیح می دادند که اجزاء بدن آن در تضاد اند و زیبائی ونوس در هارمونی آن بود. آن ها زیبایی را در حرکت نمی دیدند. زیبایی در چیزی است که در حال حرکت باشد. مثل وقتی که یک پارو زن پارو میزند یا یک شناگر شنا میکند. اگر هم ساکن است وقتی زیباست که حرکت را القاء کند.
مجسمه ی دیسک انداز را از روی یک ورزشکار بیحرکت نساخته اند. پیکرتراش یونانی شیفته ی لحظه ی مکث میان دو حرکت، یا نقطه ی عطف میان دو حالت شده و همین، توضیح زیبائی است. همان لحظه ی مکث است که هر دو حالت پیشین و پسین را برجسته و زیبا می کند، و همه ی اینها در حال حرکت هستند. زیبایی یک پرواز و دویدن یک یوزپلنگ. تضاد اگر زیبایی می آفریند برای اینست که حرکت را القاء می کند. از گرمی به سردی، از نور به سایه، از پر به خالی، انقباض به انبساط و اینها طیف نور، شکست نور، ارتعاش و موسیقی همه باعث حرکتند یا از حرکت ناشی می شوند.
نقش برجسته ی یونانی زنی برده که در حال راه رفتن است. (موزه ی کنسرواتور رم) در یک دستش چیز سنگینی دارد. در دست دیگرش یک چاقو. گره ی لباسش روی شانه اش دارد باز می شود و زن یک لحظه دستش را با چاقو روی شانه بالا برده تا گره را بگیرد. سر و گردن به جلو خم شده، و این همان لحظه ایست میان دو حرکت. دوستی زیباست اما آن را چگونه می توان نشان داد؟ به نقش برجسته های پارسه نگاه کنید، در دنیایی که جنگ و ویرانگری و قتل عام راه حل اختلافات و تضاد ها بود
اینجانب سلیم رضوی رئیس گروه معماری کلبه به اتفاق قائم مقام آقای علی عبو علی زاده و مشاور ارشد گروه آقای حسین قارونی به اطلاع تمام معماران و طراحان جوان ایران می رسانم روز تاسیس گروه معماری کلبه با برند تجاری پرنده امید معماری ایران ۱۸ مهر ۱۳۸۸ خواهد بود و تمام دوستانی که می خواهند در این جشن حضور داشته باشند برای اطلاع بیشتر با شماره ۰۹۳۵۵۰۱۳۲۸۸ و همین وبلاگ در رابطه باشند

بیل گیتس ، بنیان گذار شرکت ماکروسافت و ثروتمندترین فرد دنیا میباشد.کار ساخت این خانه که دارای مساحت 4000 فوت مربع می باشد، هفت سال بطول انجامیده. از نکات قابل توجه این خانه، روشن شدن اتوماتیک چراغ ها درهنگام ورود به منزل، قرار داشتن بلندگوها در داخل دیوار تمامی اتاق ها و وجود پنل فینگرتاچی است که به واسطه آن می توان تمامی وسایل از سِت تلویزیون تا دما و میزان تابش نور را کنترل کرد.
در بدو ورود به این خانه، به تمامی بازدیدکنندگان میکروچپی داده میشود. این میکروچیپ اطلاعاتی را ارسال می کند که بر اساس آن اطلاعات، دما و شرایط خانه متناسب با بدن ملاقات کننده تغییر خواهد کرد.
با توجه به اطلاعات عمومی King County ارزش خانه بیل گیتس به همراه زمین آن 113 میلیون دلار و مالیات سالیانه این خانه بیش 1 میلیون دلار می باشد. بر اساس تحقیقات National Association of Home Builders میانگین متراژ خانه های آمریکا کمی بیش از 2000 فوت مربع است اما خانه بیل گیتس - به همراه فضای باز آن - 30 برابر خانه ی یک شهروند معمولی آمریکا است.
دلیل کوچک بنظر رسیدن خانه این است که بیشتر خانه در زیر زمین و در داخل تپه ها قرار دارد. البته قسمت های زیرین خانه از دید مامورین مالیات خارج نمانده، و همین موضوع باعث شد افزایش ناگهانی مالیات خانه شد.
طراحی خانه بیل گیتس را آرکیتکت معروف James Cutler وابسته به گروه طراحی Bohlin Cywinski Jackson به عهده داشت.
پارکینگ این ساختمان گنجایش 30 اتومبیل بصورت همزمان را دارد.
آدرس خانه بیل گیتس:
1835 73rd Ave NE, Medina, WA 98039


سيدهادي ميرميران به سال ۱۳۲۳ در قزوين به دنيا آمد. در سال ۱۳۴۷ از دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران فارغ التحصيل شد.
فعاليت حرفه اي اين هنرمند معمار تقريباً به سه دوره مساوي تقسيم مي شود :
· در فاصله ۱۳۴۷- ۱۳۵۷ او در شركت ملي ذوب آهن ايران، در اصفهان سرپرست كارگاه معماري واحد طراحي و شهرسازي بوده و مسئوليت تهيه و اجراي طرح هاي متعددي را در زمينه مجموعه هاي مسكوني، بناهاي عمومي و طرح هاي شهري در شهرهاي جديد الاحداث پولادشهر، زيرآب و زرندنو به عهده داشته است.
· از سال ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۷ ضمن ادامه فعاليت در ذوب آهن، با شركت خانه سازي ايران و اداره كل مسكن و شهرسازي اصفهان همكاري كرده است.در شركت خانه سازي ايران مسئوليت سرپرستي واحد طراحي و در اداره كل مسكن و شهرسازي اصفهان مسئوليت تهيه طرح جامع شهر اصفهان و «طرح منطقه شهري اصفهان» با او بوده است. او در اصفهان براي اولين بار- در حوزه رسمي شهرسازي كشور- مفهوم «منطقه شهري» را به طور جدي مطرح كرد و با ارائه بسيار درخشان طرحي موفق، در فرآيندي سخت و طولاني از جلسات بررسي و تصميم گيري در كميته فني شوراي عالي شهرسازي و معماري ايران، توانست ضرورت توجه به مناطق شهري، كشور را به منزله عرصه هايي مشخص، مجزا و مستقل در «حوزه مديريت و برنامه ريزي شهري» نشان دهد.
· از سال ۱۳۶۷ نيز ميرميران به عنوان مؤسس و مديرعامل شركت مهندسان مشاور نقش جهان پارس به كار در زمينه شهرسازي و معماري ادامه داد. طي اين دوره تهيه طرح هاي متعدد شهري به ويژه چند طرح بسيار موفق براي احياي مجموعه كريمخاني شيراز، احيا و بهسازي مجموعه ميدان كهنه و مسجد جامع عتيق اصفهان و بدنه سازي خيابان چهار باغ اصفهان و نيز شركت پيگير و فعالانه او در تمامي مسابقات مهم معماري داخلي- و يك مسابقه بين المللي- و موفقيت چشمگير او در اغلب اين مسابقات به عنوان برنده، همچنين كسب رتبه اول جايزه بزرگ معمار سال ۱۳۸۲ براي ساختمان كانون وكلاي تهران و رتبه دوم جايزه معمار سال ۱۳۸۰ براي مجتمع فرهنگي- ورزشي رفسنجان و دريافت نشان فرهنگ و هنر او را به عنوان چهره شاخص و سرشناس معماري و شهرسازي معاصر ايران مطرح كرد.
مرحوم ميرميران معماري ايران را يكي از برجسته ترين هاي تاريخ معماري جهان مي دانست و علاقه وافري به اين معماري داشت. او در يكي از گفت وگوهايش در اين باره گفته است: «من شيفتگي زيادي به معماري ايراني دارم و براي آن ارزش بسياري قائلم. معتقدم در تاريخ معماري جهان، اگر معماري ايران يكي از برجسته ترين اجزا نباشد، از برجسته ترين هاست.
... بشر بايد بتواند به هنر معماري دلخوش باشد. معماران هم بايد چيزهايي بسازند كه دلخوشي بياورد... معماري معمار مهم است، باقي امور را ديگران هم مي توانند انجام دهند. لوكوربوزيه حتي كشتي هم طراحي مي كرد.
روحش شاد و يادش تا ابد گرامي باد.
نور در معماری
نور و فضاهای داخلی - نور و فضاهای شهری
در معماری برای تاكید بیشتر بر روی برخی از بخشهای نما میتوان از نور طبیعی بهره جست بدین گونه كه با ایجاد برآمدگیها و فرورفتگیهایی بر روی محل مورد نظر، سایههایی در بخشهایی از نما ایجاد نمود كه تاكیدی بر روی بخش مذكور باشند.
برای مثال به منظور كشیدهتر نمایش دادن ارتفاع یك حجم میتوان با ایجاد برآمدگیهایی باریك و بلند سایههای عمود و طویل ایجاد كرد تا نما كشیدهتر به نظر آید و یا اینكه برای نمایش بخشهای شاخص بنا همانند ورودیها میتوان با ایجاد حفرههایی عمیق بر روی حجم، بخشهای مورد نظر را با سایه مشخص نمود. از روشهای دیگری كه كاربرد پوشاندن سطوح یكپارچه نما با عناصر همسان و برجسته میباشد كه منجر به ایجاد بافتی مركب از نور و سایه است كه در این گونه بناها، سایه به عنوان عنصری مهم در طرح نماد دخیل میباشد.
استفاده از مصالح متنوع در كنار یكدیگر كه دارای خاصیت انعكاسی متفاوتی باشند نیز میتواند جلوههای خاصی در نما ایجاد كند.
برای مثال به منظور تاكید بر روی بخشهایی از نما میتوان آنها را با پوششهای فلزی آراست و در سایر سطوح از مصالحی با خاصیت انعكاسی كمتر استفاده نمود.
بدین ترتیب در اثر انعكاس شدید حاصل از برخورد نور به سطوح فلزی، بخشهای مورد نظر مهمتر جلوه میكنند.
نور و فضاهای داخلی
نور طبیعی یكی از عناصری است كه در تغییر ماهیت فضای داخلی بنا تاثیر بسزایی دارد. ما میتوانیمنور را به گونهای بارز و مشخص داخل بنا هدایت كرده و بدین ترتیب با ایجاد عرصههایی از نور و تاریكی، فضای یكپارچه را بدون استفاده از عناصر و مصالح جداكننده به بخشهای مجزا تقسیم كنیم.
روش دیگر استفاده از نور، برای شدت بخشیدن به هدفی مانند مرتفع نشان دادن فضاست. برای مثال در معبد پانتئون نوری كه از نورگیر موجود در مركز گنبد معبد به درون میتابد فضای تاریكتر داخلی را از لحاظ عمودی كشیدهتر نشان میدهد.
همانگونه كه میدانیم نور در تاریكی حامل پیامها و اشاراتی برای انسان است. از این خاصیت میتوان در مشخص نمودن مسیرهای ورودی و خروجی مربوط به فضاهای تاریك و عاری از نور داخلی بهره گرفت. بدین ترتیب كه فرد در یك محیط نیمه تاریك با مشاهده یك منبع نور در محل ورودی كه در حكم راهنما است میتواند مسیر حركت و موقعیت خود را در فضای داخلی شناسایی كند.
از نور برای القای حسی خاص در انسان نیز میتوان استفاده كرد. برای مثال فضایی كه با نور ضعیف مزین شده باشد میتواند نوعی حالت خلسه در انسان ایجاد كند. از این رو در بسیاری از آرامگاهها و یا بناهای مذهبی میتوانیم شاهد تابش شعاعهای خفیفتر به درون فضای تاریك داخلی باشیم.

نور و فضاهای شهری
نور در ساعات متفاوت روز جلوههای گوناگونی به فضاهای شهری میدهد. در گذشته عنصر نور برای ایجاد تنوع در فضاهای شهری كاربرد فراوان داشت. برای مثال از آنجا كه رنگ سفید، نور آسمان را در خود منعكس كرده و هالهای از رنگ آن را در برمیگیرد، برخی از بناهای بزرگ شهری و یا بافت كلی یك روستا را سفید رنگ میساختند تا بدین ترتیب با توجه به رنگ آسمان كه از طلوع آفتاب تا غروب، رنگهای متنوعی از جمله زردملایم، آبی روشن، نارنجی و ... را به خود میگیرد بافت شهر یا روستان نیز دستخوش تغییر و تحول شده و جلوههای ملایم رنگی متنوعی را در برگیرد.
روش دیگر این بود كه با سرپوشیده كردن بخشهایی از كوچه و مسیرهای شهری نوعی بازی پیوسته نور و سایه در آنها به وجود میآوردند و بدین وسیله برای رهگذران به گونهای تنوع در مسیر ایجاد كرده و حس طولانی و كسلكننده بودن راه را در فرد از بین میبردند.
در برخی از بخشهای شهر نیز با ساختن رواق و ایجاد یك هارمونی تاریك و روشن توسط سایه و نور در فضای تحت پوشش آن نوعی تنوع در فضا پدید میآوردند. در بازارهای ایران نورگیرهای سقفی، مسیر حركت را در فضای تنگو تاریك راسته بازار مشخص میكنند ضمن آنكه دالانهای مستقیم كه از یك سمت به راسته بازار متصل بوده و ازسمت دیگر به فضای باز خارجی منتهی میشوند در تاریكی مسیر بازار توسط شعاعهای تابیده شده نور به درون دالان افراد را به سمت مسیر خروج از راسته بازار هدایت میكنند.
جایزه معماری آقاخان (به ترکی: Ağa Han Mimarlık Ödülü) جایزهای است که هر دوسال از سوی بنیاد شبکه توسعه آقاخان به یک معمار زنده اعطا میگردد.
این جایزه که در سال ۱۹۷۷ از سوی کریم آقاخان پایه گذاشته شده[۱]، از نظر مالی برترین جایزه معماری در جهان بشمار میآید.[۲] به برندهٔ این جایزه ۵۰۰٬۰۰۰ دلار آمریکا داده میشود.
جایزه معماری آقاخان بر خلاف جایزه پریتزکر، بر روی شیوههای بومی و اسلامی و راهکردهای معماری کهن و نوین در توسعه جهان سوم نیز متمرکز است.
بخاطر موضوع پایان نامه ام یعنی بنیاد معماری و خانه معماران می بایست آماردقیقی ازتعداد معماران می گرفتم و همینطور پیش بینی هایی برای تعداد معماران آینده( دانشجویان معماری فعلی)می کردم. بماند که متاسفانه پایگاه جامعی برای این آمارگیری وجود نداشت و یا لااقل من در یافتنش موفق نبودم, تنها می توان از نظام مهندسی یا انجمن صنفی معماران به عدادی دست پیدا کرد که از واقعیت اندکی دورند! و در نهایت در عصر اطلاعات این امر خطیر بصورت دستی یعنی آمار گیری در محل (خانه به خانه) انجام شد!!
پیش بینی جمعیت معماران آینده هم در این شرایط که تمامی مؤسسات و دانشگاه ها اعم از دولتی- آزاد- سوره- علمی کاربردی- پیام نور و ..... اقدام به پذیرش دانشجوی معماری در کلیه مقاطع نموده اند یکی از مشکلترین کارهای دنیاست( اگر پیام نور هم بزودی دکترای معماری بیاورد جای تعجبی نیست) چرا که دانشگاه ها شده کلاسهایشان را بروی پشت بام یا در محوطه دانشگاه برگزار کنند به پذیرش تصاعدی انفجاری خود ادامه می دهند .
اما در خلال جستجو به آمار معماران در کشورهای اروپایی رسیدم که جالب بود :
ایتالیا – یونان- آلمان- بلژیک بترتیب بیشترین تعداد معماران را دارند در حالیکه انگلیس و فرانسه از نصف کشورهای اروپایی معمار کمتری دارند!
تعداد معماران در بین هر ۱۰۰۰ نفر :
( پانوشت : برای کار معماری حتی الامکان 4 کشور اول را انتخاب نکنید! )


دانشگاه آزاد اسلامی واحد قم برگزار می کند.
از تمامی دانشجویان معماری برای ارایه کار دعوت به عمل می آید.
فراخوان
قابل توجه دانشجويان معماري
با عرض تبريك به مناسبت فرا رسيدن سال نو گروه معماري دانشگاه آزاد اسلامي واحد قم در نظر دارد تا نمايشگاهي با موضوع هنر معمار برگذار نمايد. لذا از كليه دانشجوياني كه مايلند تا آثار خود را در اين نمايشگاه به نمايش بگذارند دعوت مي شود كه حداكثر تا تاريخ 1388.2.29 آثار خود رابه روابط عمومي نمايشگاه تحويل دهندتاريخ برگذاري نمايشگاه دوم الي ششم ارديبهشت مي باشد
بیوگرافی:
طراح موزه فرش تهران، كاخ نياوران، كاخ مادر سعدآباد، مسجد دانشگاه تهران و ...
عرضه و معرفى فناورى پيشرفته در بلندمرتبه سازى با روش هاى ضد زلزله
اداره همزمان دو دفتر معمارى و شهرسازى درايران و يونان (تهران و آتن)
فرمانفرمائيان جزو نخستين نسل از معماران تحصيل كرده ايرانى در خارج از كشور نيز به حساب مى آيد. جزو كسانى كه در پاريس و در دانشكده «بوزار» تعليم ديده اند و به گسترش آموزه هاى كلاسيك اين دانشكده در ايران آن دوران پرداخته اند. به همين خاطر هم مى توان از او به عنوان يكى از معماران نسل نخست معمارى مدرن و معاصر ايران نام برد.
به دليل اقتصاد راكد و ضروريات بازسازى پس از جنگ ، تنها توجهى نمايشى به معمارى و شهرسازى مى توانست صورت بگيرد. اين دوران تنها به پيدايش نمادهايى از يك هويت ملى روزافزون انجاميد: تصاوير گذشته اى افتخارآميز مانند آرامگاه هاى نوبنياد يا بازسازى شده دانشمندان، شاعران وقهرمانان ملى و تصاويرى كه بر نظامى نوين دلالت داشتند. مانند ميدان هايى با مجسمه نماد رهبرى ملى در مركز آن كه در همه جا به چشم مى خورد. بناهاى يادبود اين دوران، كه عمدتاً قبل از جنگ جهانى دوم ساخته شدند، اغلب كوچك و با طرح هايى هنرمندانه و اجراهايى خوب، گواه تحصيلات طراحان ايرانى در پاريس قبل از جنگ ... بودند. اين طراحان كه با آموزش هاى دانشكده بوزار به ايران بازگشته بودند، تحت سرپرستى معمار و باستان شناس فرانسوى، آندره گدار، اولين مدرسه آموزش معمارى معاصر ايران را در دانشگاه تهران پايه گذارى كردند.
بهترين توصيف ويژگى زيبايى شناسانه نظريه ها و نگرش هاى معمارانه براى بناهاى عمومى «يادمان هاى آريايى» است كه از اسليمى هاى اسلامى نيز بهره برده بودند. تنها فرودگاه مهرآباد اثر محسن فروغى و مشاوران سوئدى وى، ساختمان مجلس سنا در تهران اثر حيدرغيابى و ساختمان دفتر مركزى شركت ملى نفت ايران اثر عبدالعزيز فرمانفرمائيان توانستند نظر عموم مردم را كه به ناگاه با مقياس عملكرد، تكنولوژى و ساخت كاملاً متفاوتى روبه رو شده بودند به خود جلب كنند. گرچه اين بناها ساختمانهايى قابل توجه بودند، اما هرگز به سطح معمارى عالى نرسيدند.
(منبع مجله معمار)
اگرچه اين تحليل شتابزده و صورى هرگز به كام فرمانفرمائيان خوش نيامده و او را واداشته كه در آمريكا پاسخى مكتوب و مطبوعاتى بدان بدهد، اما درست بر چنين اساسى است كه مى توان از حضور فكرى و فلسفى و آفرينه هاى معمارى او ياد كرد و سخنى به ميان آورد. كسى كه بعد از فارغ التحصيلى از «بوزار» پاريس بلافاصله به ايران مى آيد و در دانشكده هنرهاى زيبا دانشگاه تهران با كسانى چون سيمون و فروغى مشغول به تدريس مى شود. مسجد دانشگاه تهران نخستين اثرى است كه او به طور رسمى از خود به جا مى گذارد. اثرى كه «هانرى استيرلن» در كتاب خود آن را در مقايسه با مساجد قديمى، نمادى از هنر ايرانى شمرده است. تدريس در دانشكده هنرهاى زيبا و كار در دفتر ساختمان دانشگاه تهران، نمى تواند پاسخگوى نيازهاى درونى و كنكاش هاى بيرونى اين معمار ايرانى باشد و بالاخره او را وادار به استعفا و به فكر تأسيس يك دفتر مهندسى مى اندازد. دفترى كه تا آن زمان در ايران وجود نداشت و جاى آن را خارجى ها پر كرده بودند. فرمانفرمائيان اما با روح جست وجوگرى كه دارد به تكميل تجربيات خود در اين زمينه مى پردازد و اقدام به تشكيل يك دفتر مهندسى در مقياسى ملى و بين المللى مى كند تا طرف قرارداد دولت ايران در پروژه هاى بزرگ ساختمانى باشد و درست به همين خاطر هم هست كه حالا ردپاى او را در جاى جاى اين شهر بزرگ (تهران) و در سازه هاى مهم بسيارى مى بينيم و مى يابيم.
او براى اين كار از مراجعه به منابع خارجى نيز دريغ نمى كند و ضعف پروژه هاى خود را بدين ترتيب برطرف مى كند. در يك چنين بستر بزرگى است كه بسيارى از معماران درجه يك آن زمان نيز شروع به تجربه اندوزى مى كنند و وارد بازار كار مى شوند. اين موضوع هم به خالى بودن عرصه باز مى گردد و هم به تعدد سفارش هايى كه فرمانفرمائيان مى گيرد و مى پذيرد. نسبتى كه با ورود و خروج وزارتخانه هايى چون آبادانى و مسكن و سازمانهايى چون برنامه و بودجه و ديگر سازمانها و ادارات مرتبط با موضوع ساخت و ساز دائم قبض و بسط مى يابد.
كامران ديبا در نوشته اى دفتر فرمانفرمائيان را به خاطر تعدد كادر فنى و كيفيت حرفه اى و قدرت انجام كار در زمان خود و در خاورميانه «بى نظير» مى شمرد و از جمله دستاوردهاى اين دفتر را «عرصه و معرفى تكنولوژى پيشرفته در ساختمان بلندمرتبه» مى داند كه «باروش هاى ضدزلزله محاسبه شده اند.» نمونه هاى اين بلندمرتبه سازى را هنوز مى توان در تهران و در چندين سازه شاخص ديد. دفتر مركزى شركت نفت، ساختمان وزارت كار، ساختمان وزارت كشاورزى، برجهاى سامان، برجهاى ونك پارك، ساختمان بانك اعتبارات ايران و... از اين جمله اند كه هنوز در بافت شهرى پايتخت خودنمايى مى كنند و در ميان ساختمانهاى بلندمرتبه نوساز مى درخشند.
به طورى كه مى توان در كارنامه او چه در سالهاى ۱۳۳۳ تا ۱۳۴۷ كه تنها كار مى كرد و چه در سالهاى ۱۳۴۷ به بعد كه دفاتر ديگرى را به همكارى گرفته بود طراحى و اجراى ساختمانهاى زيادى را با كاربردهاى گوناگون پيدا كرد. در اين گستره از طراحى ساختمانهاى ادارى و دانشگاهها و مدارس عالى گرفته تا موزه و هتل و كارخانه و برج و كاخ و مجموعه ورزشى، ترمينال فرودگاه و... يافت مى شود. كارهاى بسيار شاخصى كه از ميان آنها مى توان به كاخ نياوران، كاخ مادر در سعدآباد، كاخ محمودرضا پهلوى در سعدآباد، ترمينال حجاج و ترمينال مسافرى صدهزارمترى فرودگاه مهرآباد، موزه فرش تهران، پاويون ايران درنمايشگاه بين المللى مونترال (۱۹۶۷)، ساختمان پست تهران، ساختمان مركزى اداره تلويزيون ايران، استاديوم آزادى با درياچه، دانشكده كشاورزى كرج، ساختمان هاى دانشگاه تهران در اميرآباد، ساختمان بانك صادرات اصفهان، كارخانه داروپخش درجاده كرج، بيمارستان ۲۰۰تختخوابى براى ارتش در شمال تهران، نقشه جامع شهرتهران (با همكارى ويكتورگروئن)، دهكده خانه دركرج، كاخ پرنس خالد در رياض (عربستان سعودى) و دهها طرح اجراشده ساختمانى و شهرسازى ديگر اشاره داشت.
اين تصور اغلب بوده و به خاطر آمده كه برخى از بناهاى يادشده مى توانست با طراحى بهتر و دقيق تر به سطح بالاتر و والاترى ارتقا پيداكند.
البته اين فرض درخيلى موارد و دراستناد به بناهاى دولتى و يادمانى و شهروندى ديگرى كه در ادامه و به ويژه بعد از انقلاب ساخته شده و مى شوند، تا حدود زيادى بيرنگ و بى رمق مى گردد و اجازه مى دهد كه همچنان از آثار به جاى مانده از دفتر فرمانفرمائيان و ديگر معماران پيشگام و پيشرو معاصر به بزرگى و عظمت يادكنيم. چه گام برداشتن در زمانه و زمينه اى خالى، اگرچه هميشه خطر بدعت گذارى و تحميل سليقه هاى شخصى و مشخص را با خوددارد، اما بسيارسخت تر از هر آغاز و احياناً جبرانى است و اين به ويژه در معمارى قرن بيستم غرب به اثبات رسيده و در لايه لايه آن نمود يافته است.
عبدالعزيز فرمانفرمائيان چنان كه كامران ديبا از او نقل مى كند كارش را در گاراژ پدرش و با طراحى منازل شخصى براى اقوام و دوستان آغاز مى كند و براى فرار از اين تنگنا، خود داوطلب درخواست از دولت براى طراحى و ساخت بناهاى دولتى و عمومى مى شود. كارى كه رفته رفته هم پايه اى براى دفاتر «مهندسين مشاور» مى شود و هم عرصه را براى ورود معماران جوان و ايرانى به بازار ساخت و سازهاى كلان باز مى كند و هم زمينه اى مى شود براى رسميت يافتن و به رسميت شناختن نظام معمارى و مهندسى كه در دهه پنجاه مى رفت با معمارى معاصر غرب همراه شود.
لوکوربوزیه (۲۷ آگوست ۱۹۶۵–۶ اکتبر ۱۸۸۷)، اسم مستعار چارلز ادوارد ژان نرت گریس است. او یک معمار معروف بود که با سبکی که امروزه سبک بین المللی نامیده می شود به همراهی لودویگ میس واندر روهه، والتر گروپیوس و تئو وان داربورگ کار می کرد. او همچنین در طراحی مبلمان دستی داشت.
لوکوربوزیه در لشودفوند (La Chaux-de-Fonds)، شهر کوچکی در شمال غربی سوئیس، در نزدیکی مرز فرانسه متولد شد. لوکوربوزیه علاقه ی زیادی به هنرهای بصری داشت و نزد شخصی به نام چارلز لپلاتنیه، که معلم یک مدرسه ی هنرهای زیبای محلی بود و خود در بوداپست و پاریس درس خوانده بود، به آموختن مبانی هنر پرداخت.
اولین خانه هایی که او طراحی کرد در لشودفوند و متعلق به خود وی بودند، مانند ویلا فالت (Villa Fallet) ویلا شوآب (Villa Schwob) و ویلا ژان نرت (این خانه ی آخر را برای پدر و مادرش ساخته بود). این خانه ها یادآور سبک معماری رایج، منطبق بر طبیعت کوه های بومی در آن منطقه، یعنی رشته کوههای آلپ بودند.
لوکوربوزیه همیشه برای فرار از محدودیت های حاکم در شهرش، به دورتا دور اروپا سفر می کرد. در حدود سال ۱۹۰۷به پاریس رفت. در آنجا در دفتر یک فرانسوی پیشگام تولید بتن تقویت شده، به نام آگوست پرت (August Perret ) کار پیدا کرد. بین اکتبر ۱۹۱۰و مارس ۱۹۱۱برای پیتر بیرنس–معمار و طراح معروف آن زمان–در نزدیکی برلین کار کرد و در آنجا با لودویگ میس واندر روهه ی جوان ملاقات کرد. در آن موقع می توانست آلمانی را بسیار روان و سلیس صحبت کند. هر دوی این تجربه ها تأثیرات زیادی بر زندگی شغلی او در آینده گذاشتند.
لوکوربوزیه، در اواخر سال ۱۹۱۱ به کشورهای بالکان رفت و از یونان و ترکیه نیز دیدن کرد. دفترچه ای از اسکیس های او در این مسافرت، حاوی طرح هایی از معبد پارتنون، به خوبی اثبات کننده ی تأثیرات ارائه شده در کار بعدی او به نام ورس اون آرکیتکچر (Vers Une Architecture) در سال ۱۹۲۳ بود.
او در سال ۱۹۱۶و در سن ۲۹ سالگی برای همیشه به پاریس نقل مکان کرد و در سال ۱۹۲۰، لقب لوکوربوزیه را که اسم پدربزرگ مادری اش بود به عنوان اسم مستعار خود انتخاب کرد.
لوکوربوزیه در طرح های خود بسیار تحت تأثیر فضای کلی شهری و سیستم شهرنشینی منطقه به منطقه بود که به کارش جذابیت بالایی می بخشید. او همچنین عضو انجمن بین المللی معماران مدرن شد.
او یکی از اولین کسانی بود که در زمان خود تأثیر ماشین را، انباشتگی انسان ها بیان کرد! او این مطلب را چنین توضیح می داد که در آینده، شهرها حاوی آپارتمانها و ساختمان های بزرگی خواهند شد که هر کدام به طور مجزا، گویی در کنار بقیه پارک شده اند. تئوری ها و طرح های لوکوربوزیه خصوصا توسط صنف ساختمان سازان کاملا مورد قبول قرار می گرفت، چنان که لوکوربوزیه می گفت: به طور قانونی تمام ساختمان ها باید سفید باشند. و دیگر معماران از این گفته پیروی می کردند و از هر گونه تزئینی به شدت انتقاد می کردند. لوکوربوزیه از ترکیب های بزرگ منظم در شهرها همواره با عبارت های خسته کننده و ناهماهنگ با افراد پیاده در شهر، یاد می کرد. پلان شهری برزیل نیز بر همین ایده های او بنا شده بود.
آخرین آثار لوکوربوزیه بیان کننده ی یک برداشت پیچیده از فشارهای مدرنیته در زمان خود بودند ولی در عین حال طراحی های معماری شهری او دارای حالت استهزا و انتقادگرایانه هستند.
منبع: همکلاسی
سر لرد نورمن فاستر در سال ۱۹۳۵ در منچستر انگليس در خانواده اي فقير به دنيا آمد شايد به آن زمان ميان بچه هاي متولد شده در پايين شهر منچستر اتقاقي زياد بزرگ نيافتاده بود پسري باموهايي مشكي به دنيا آمده بود اما امروز نورمن فاستر بزرگترين معمار بريتانياست او حتي چهره سياسي و اجتماعي بسيار خوبي در بين احزاب سياسي و اجتماعي دارد. از دلايل موفقيت او مي توان به بهره بردن او از چشماني مكانيكي و رويايي بي حد وحصر و بي پايان بر شمرد. امروز همان پسري كه در منطقه فقير نشين منچستر به دنيا آمده بود مردي شده با مقياسي جهاني مردي كه همه او را به شكوه و عظمت در خاطر جاي دادند درست مانند ساختمانهايش.
در سن 21 سالگي او بورس تحصيلي را در معتبر ترين مدرسه معماري جهان مدرسه معماري يل(Yale University) به خود اختصاص داد تا با رفتن به ايالات متحده گام در راهي نهد كه آينده اش روشن بود مدرسه معماري يل جايي بود كه بيشترين تاثير را در ديدگاه نورمن گذاشت البته مدرسه اي كه شايد او چندان خاطرات خوشي از آن نداشته باشد.
نورمن جوان در يل بود كه با ريچارد راجرز فلورانسي آشنا شد او به همراه ودي و سوزي گروهي را در يل درست كردند به نام گروه ۴. گروهي از جواناني كه در ان زمان اين گروه عمده كارشان پيرامون مدرنيته اي بود كه پنجه در معماري آن زمان افكنده بود مي گذشت. بعدها نورمن با وندي ازدواج كرد و ريچارد با سوزي اين گروه كوچك تا سال 1967 در لندن كه دفتر معماري فاستر و همكاران راه افتاد به بقاي خود ادامه داد. تاسيس اين دفتر را بايد پايان كار گروه ۴ دانست چون ديري نگذشت كه اختلافات بالا گرفت نورمن با وندي نمي ساخت و بعد هم راجرز با سوزي و اين چنين پايان زندگي زنا شويي آنها فرا رسيد از گروه ۴ نفره نرمن و ريچارد ماندند و كار كردند به طوري كه هم نورمن فاستر و هم ريچاردد راجرز در معماري هايتك خبره و ماهر شدند. راجرز در سال 1970دفتر معماري با نام خودش را تاسيس كرد تا مستقل شود و در اولين پروژه مهمش با معمار ايتاليايي رنزو (رتزو) پيانو ژرژپمپيديو را ساخت.
شركت سر لرد نرمن فاستر امروز در لندن–برلين–سنگاپور با بيش از 800 نفر كارمند مشغول به ادامه فعاليت است.
معمار مقبره ها و یادها
مهندس هوشنگ سيحون، معمار و طراح
مهندس هوشنگ سيحون در سال ۱۲۹۹ و در خانواده اى اهل موسيقى به دنيا مى آيد. پدر بزرگ او ميرزا عبدالله بنيانگذار موسيقى سنتى و معروف به پدر موسيقى سنتى ايران بوده است و مادرش مولود خانم از نوازندگان تار و سه تار و معلم زنده ياد احد عبادى كه دايى سيحون به حساب مى آيد. او بعد از راهيابى به دانشكده هنرهاى زيباى دانشگاه تهران استعداد خود را از نقاشى به معمارى توسعه مى دهد و به دعوت آندره گدار (رئيس اداره باستان شناسى وقت ايران) براى ادامه تحصيل راهى پاريس و دانشكده هنرهاى زيباى پاريس (بوزار) مى شود و حدود ۳ سال تحت تعليم اوتلو زاوارونى به تكميل دانش معمارى خود مى پردازد و در سال ۱۹۴۹ به درجه دكتراى هنر مى رسد.
مهندس سيحون بعداز طراحى و اجراى آرامگاه بوعلى سينا (همدان ) پروژه هاى زيادى را طراحى و اجرا مى كند كه از جمله آنها مى توان به مقبره عمرخيام (نيشابور)، مقبره كمال الملك (نيشابور)، مقبره و موزه نادرشاه افشار (مشهد)، مجلس شوراى ملى، موزه توس (مقبره فردوسى )، كارخانه نخ ريسى كوروس اخوان، كارخانه آرد مرشدى، سازمان نقشه بردارى كل كشور، بانك سپه (توپخانه )، مجتمع آموزشى ياغچى آباد ، سينما آسيا، سينما سانترال، كارخانه كانادادراى (زمزم فعلى ) در تهران و اهواز ، كارخانه يخ سازى كورس اخوان و حدود ۱۵۰ خانه و ويلاى خصوصى براى شخصيت هاى مشهور آن زمان اشاره كرد كه تقريباً همه به اقتضاى كانسپتى كه داشته اند از مصالح ساده و مقاوم محلى تشكيل شده اند و آموزه هاى كلاسيك بوزار پاريس در آنها پياده شده است.
سيحون همچنين در طول آن سالها عضو شوراى ملى باستان شناسى، شوراى عالى شهرسازى، شوراى مركزى تمام دانشگاههاى ايران و كميته بين المللى ايكوموس (Icomos) بوده و به مدت ۱۵ سال مسؤوليت مرمت تمام بناهاى تاريخى ايران را برعهده داشته است.
از ديگر مسؤوليت هاى مهم اين معمار و مهندس ايرانى، يكى هم رياست دانشكده هنرهاى زيباى دانشگاه تهران در يك دوره و سالها تدريس معمارى دراين دانشكده بوده است كه در آن دوره شاگردان به نسبت موفقى تربيت مى شود.
مهندس هوشنگ سيحون بيش از دو دهه است كه در ونكوور (كانادا) زندگى مى كند و در آنجا به طراحى و نقاشى و تعليم هنر مشغول است و هر از گاهى بزرگداشتى از سوى برخى مجامع خصوصى و دولتى و دانشگاهى خارج از كشور براى او برگزار مى شود.
نخستين اثرى كه مهندس سيحون ازخود به جا گذاشته ، آرامگاه بوعلى سيناى همدان است كه طرح آن در ۲۵سالگى و هنگام تحصيل در دانشكده هنرهاى زيباى پاريس (بوزار) ارائه مى دهد و درمسابقه اى كه « انجمن آثار ملى» آن زمان به مناسبت بزرگداشت هزاره بوعلى سينا از سوى يونسكو برپا مى كند، جايزه اول را به دست مى آورد. جايزه اى كه ساختن مقبره بوعلى سينا بود و ساختمانى كه در ۲۸ سالگى او آغاز و در سى سالگى اش به پايان رسيد. وقتى سال گذشته و در يك گفت وگوى اختصاصى از مهندس سيحون پرسيدم كه: چطور آن همه عبارت پراكنده ونمادها ونمودهاى تاريخى هم روزگار را دريك ساختار پلى فونيك گنجانديد، كه در نهايت از آن يك صداى اركسترال و هماهنگ به چشم و گوش بيننده برسد؟ » اوپاسخ داد: « آرامگاه بوعلى تنها يك آرامگاه يا مقبره نيست، بلكه آرامگاه يا مقبره جزئى ازكل است كه يادبود بوعلى است. من خواسته ام با عوامل و عناصر معمارى چه از نظر شكلى وچه از نظر عددى، از راه نماد و سمبل، شخصيت بوعلى را بيان كنم. و اين موضوع در ايران يا ساير جاها معمول نبوده است. شكى نيست كه براى هماهنگ كردن اين عناصر ممارست و پيگيرى ومطالعه فراوان لازم است كه در موقع خود سعى كرده ام كوتاهى نكنم. پس با يك نوع دانش فراگير در تركيب و تلفيق اين عناصر كوشش خود را به كار برده ام تا چيزى به دست بيايد كه در برابر ديد شما است. اين را هم بگويم كه در تمام كارهايم جزئيات، هر قدر بى اهميت، از ذهن من دور نبوده و به فراموشى سپرده نشده است.
در اين گفت وگوى طولانى كه قرار بود در كتابى بيايد مهندس سيحون در پاسخ به پرسشى كه از او درباره توصيف چشم انداز كلى آثار نوستالژيك اش مى كنم، چنين مى گويد:« بارها و بارها به هنرجويان خودم كه در حقيقت ياران هنرى من هستند گفته ام: ما از دو هزار و پانصد سال پيش تا به امروز پيشكسوتانى داشته ايم كه براى ما بى اندازه گرامى و محترمند. رسالت، به ما حكم مى كند كه امروز كارهايى را كه در عالم معمارى وهنر از هر نوع انجام مى دهيم عميقاً در جايگاهى باشند كه درمقابل اين پيشكسوتان خجل و شرمنده نباشيم. بنابراين با تمام وجود و عشق بى پايان دست به كار شويم تابه نتيجه مطلوب برسيم. به اين كارها كه نام برديد (آرامگاه بوعلى سينا، خيام، كمال الملك، نادرشاه و...) با خاطراتى پر از شور و هيجان نگاه مى كنم و به نظرم مى رسد كه چقدر نگفته ها دارم كه بايدگفته مى شد و افسوس كه نيمه كاره ماند. در پديد آوردن اين كارها هدفم ابداً تقليدگذشته نبوده است، بلكه روح و جان ايران مطرح بوده است كه با ابزار امروزى بايد شكل مى گرفت وخودنمايى مى كرد.»
او همچنين به اين پرسش كه « اگر مى خواستيد با همان روحيه به معمارى بپردازيد و مجبور به ترك ايران نمى شديد، پروژه بعدى تان چه بود وچه مى توانست باشد؟ چنين پاسخ مى دهد: در پاسخ اين سؤال بايد بگويم كه موضوع يا پروژه خاصى مورد توجهم نيست. اما آنقدر ايده ها و حجم ها و شكلهاى متعدد در ذهنم مى جوشد و در حركت است كه گفتنى نيست و متأسفم چرا امكان پياده كردن آنها روى خاك كشورم مقدور نيست. حيف و صدحيف.
اين اواخر و بعد از دو دهه سكوت و سردرگمى، پيشنهادهايى دوباره به مهندس سيحون شد كه به ايران بازگردد و به طراحى و اجراى آثار مونومنتال ديگرى بپردازد كه او هرگز قبول نكرد و فكر كردن به ايران در غربت را به كلنجار رفتن درخاك كشورش ترجيح داد. يكى از آن پروژه هايى كه خود من واسطه پيشنهاد آن به اين مهندس ارجمند شدم، پيشنهاد طراحى موزه اى با روحيه ساختمانى آرامگاه بوعلى سينا در همدان بود كه پذيرفت و اجراى آن را مشروط به نظارت من بر حسن اجراى طرح كرد، كه اين بار پيشنهاد دهندگان نپذيرفتند و بهانه آوردند!
وقتى از مهندس سيحون پرسيدم كه آيا هنوز خودتان را به لحاظ عاطفى يك شهروند ايرانى مى دانيد يا نه؟ و آيا هنوز تحولات فرهنگى و هنرى و اجتماعى اين كشور برايتان مهم و جالب هست يا نه؟ او در پاسخ به اين آخرين پرسش ام چنين مى گويد: افتخار مى كنم كه ايرانى هستم و افتخار مى كنم كه درموقع تولد، ايران عزيز به من اين امكان را داده است كه پايم را روى خاك مقدسش بگذارم. هيچ گله اى از هيچ كس ندارم و مى دانم بى مهرى ها قطعاً از روى عدم آگاهى نسبت به درون و ضمير من بوده است.
تمام تحولات فرهنگى و هنرى و اجتماعى كشورم دقيقاً مورد توجهم مى باشند. كوچكترين تصرف، كوچكترين ناملايمتى، كوچكترين خرابى نسبت به آثار ايران آنچنان تأثير نامطلوبى در قلبم مى گذارد كه قادر به بيان آن نيستم. بعضى دخل و تصرفات در آثار اصفهان و يزد و ساير شهرها كه پر از شاهكارها هستند شديداً مرا متأثر و متأسف مى كند. به طورى كه حس مى كنم يك قسمت از وجود ايرانم را مجروح كرده اند و زخم زده اند. به هر حال خودم را فدايى آن سرزمين مى دانم و برايش آرزوى پيشرفت و بارورى دارم.
يكى از مهمترين رويدادها در زندگى هنرى مهندس سيحون كه دائم روى آن تأكيد مى شود، نمايشگاه هاى مشترك سيحون و پابلو پيكاسو غول هنر قرن بيستم است. در نخستين نمايشگاه مشترك اين دو هنرمند كه در سالهاى دهه پنجاه در تهران و در گالرى دولتى مهرشاه برگزار مى شود، تنها يك بشقاب سراميك خريدارى شده از آثار پيكاسو به نمايش درمى آيد و باقى آثار مربوط و متعلق به سيحون است. برگزارى چنين نمايشگاه به اصطلاح مشتركى و آن هم با چنين عنوانى شايد در تاريخ هنر جهان بى سابقه بوده باشد! داستان نمايشگاههاى مشترك سيحون وپيكاسو به همان نمايشگاه معروف ختم نمى شود و بار ديگر در ماساچوست آمريكا و اين بار با همراهى آثارى از سالوادور دالى برگزار مى شود. در اين نمايشگاه انگار برخى از منتقدان آمريكايى چنان كه مى گويند از كلاف هاى سردرگم سيحون و بافه هاى خط او استقبال مى كنند و از آنها به عنوان آثارى با ارزش و به ياد ماندنى ياد مى كنند.
مطلب فوق از روزنامه ایران ۱۰ دی ۱۳۸۳ برداشت شده است.
نگاهی به کارنامه هوشنگ سیحون :
سالهاي 1328 - 1333
منزل و مطب دكتر فرهاد، منزل آقاي بابك، ساختمان پست فشار قوي، ساختمان اداري مركز برق، منزل سرلشكر فيروز، دفتر هوشنگ سيحون و خوابگاهها و گاراژهاي آتشنشاني در تهران و ساخمان آرامگاه بوعلي در همدان.
سالهاي 1332 - 1335
منزل آقاي شيبان (دروس)، منزل آقاي محمدي (تپه اماميه)، منزل آقاي مقدم (تپه اماميه)، سازمان نقشهبرداري كل كشور (جاده قديم كرج)، آرامگاه نادر (مشهد)، كارخانه يخسازي و ريسندگي كورس (جاده شهر ري)، كارخانه كانادادراي (خيابان آزادي)، پرورشگاه كودكان (خيابان وليعصر)، سينما آسيا (خيابان جمهوري)
سالهاي 1335 - 1340
سينما سانترال (تهران)، كارخانه كانادادراي (آبادان)، لابراتوار عبيدي و شركا (جاده قديم شميران)، منزل آقاي بشارت (الهيه)، منزل آقاي فرازيان (زرگنده)،منزل دكتر كاظمي (شميران)، منزل خانم ابتهاج (زعفرانيه)، مجموعه ويلاهاي آقاسيپور (پاسداران)، منزل آقاي هدايت (دروس)، مجموعه ويلاهاي ايپك چي (حصارك)، كتابخانه مجلس شوراي ملي با همكاري محسن فروغي، كيقباد ظفر بختيار و علي صادق، آرامگاه خيام (نيشابور)، آرامگاه كمالالملك (نيشابور)
سالهاي 1340 - 1345
تجديد بناي آرامگاه فردوسي (طوس)، بناهاي اطراف آرامگاه فردوسي (طوس)
سالهاي 1345 - 1350
منزل دولتآبادي (نياوران)، ساختمان مركزي بانك سپه (تهران)، منزل سيحون (دروس)، مجتمع آموزشي فرح (جاده آرامگاه)، ضلع جديد بيمارستان ميثاقيه (تهران)
از سال 1350 به بعد
بازارچه ميرچخماق (يزد)، منزل سيحون (در كلكان در راه شمشك)
گفتگو صدای آمریکا با هوشنگ سيحون
آرامگاه حکیم عمر خیام
آرامگاه کمال الملک

در سال ۱۹۶۶ حسین امانت دانشجوی ۲۴ ساله دانشگاه تهران با شرکت در یک رقابت ملی شروع زندگی حرفه ای خود را پایه ریزی کرد. قرار بود در این رقابت طراحان یک نماد ملی ایرانی و اسلامی را که نشان از ایرانی مدرن داشته باشد طراحی کنند.
حسین امانت با طرح خود که همان میدان بزرگ آزادی بود به معماری ایران سلامی دوباره کرد و توانست خود را دز آغاز جوانی به معماری با مقیاس جهانی تبدیل کند.
طرحهای برجسته حسین امانت در دیگر کشورها نظیر چین-آمریکا-کانادا مورد استقبال قرار گرفته و به مرحله اجرا رسیده اند. طرح های حسین امانت را بیشتر به دلیل پیوند معماری کلاسیک غربی با روح معماری شرقی می شناسند. تزئین ساختمان با استفاده از سنگ از دیگر مشخصه های معماری آقای حسین امانت می باشد.
در حال حاظر آقای امانت در دفتر کارش در کانادا مشغول به کار در طرح ها و پروژه های بین المللی خود است. وی از سال ۱۹۸۰ به عنوان یک شهروند کانادایی در کانادا زندگی می کند.
برج میدان آزادی
کامران طباطبايی ديبا از معماران صاحب سبک در معماری مدرن و معاصر ايران است که همه ی علاقه مندان به هنر، در اين سرزمين، با سازه های معروف او ( موزه هنر های معاصر تهران ، فرهنگستان و پارک نياوران ، فرهنگسراو پارک شفق و...) آشنا هستند. ديبا پسرعموی ملکه ی سابق ايران ( فرح ديبا ) نيز هست.
يكى از مراكز فرهنگی و هنرى كه در چندسال اخير بسيارمورد توجه و بازديد قرار گرفته و رفته رفته به كاربرى اصلى خود نزديك شده، موزه هنرهاى معاصر تهران است كه بخش بزرگى از جذابيت آن، به بناى ماندگار آن مربوط مى شود.
اين ساختمان در تهران خويشاوندان ديگرى نيز دارد كه با كمى دقت از ساير سازه هاى مطرح و معروف متمايز مى شود.
"دفتر مخصوص " ملکه ی ایران در سال هاى پيش از انقلاب، فرهنگسراى نياوران و منزل (موزه) «پرويز تناولى» (درنياوران) از ديگر بناهايى هستند كه خيلى سريع و با صراحت هم خونى خود را با موزه هنرهاى معاصر بازگو مى كنند. بالان بناهاى نامبرده و پايين همه آنها تنها نام و امضاى يك نفر وجوددارد، كه آن هم «كامران ديبا» ازمعماران مدرن ايران و يكى از چهره هاى شاخص نسل دوم معمارى معاصر ماست.
لازم به ذکر است که در چند سال اخیر اکثر کارهای این معمار زبر دست ایرانی و تحصیل کرده تحریف شده است که این موضوع باعث شده تا گاه و بی گاه کامران دیبا انتقادهای شدیدی نسبت به اخلاق در معماری ایرانی داشته باشد.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|